میرزا فتحعلی آخوندزاده

در آذربایجان تولد یافت ، پدرش کدخدای قصبه خامنه بود. چون ازکار افتا به شکی بر تجارت رفت وازدواج کرد. در هفت سالگی فتحعلی، کودک همراه مادر خود آخوندعلی اصغرماندگار واین مرد قریه مشکین اردبیل رفت ودر خانه ای عموی مادر خود آخوندعلی ماندگار واین مرد عهده دار تربیت فتحعلی گردید تا اینکه آخوند علی اصغر در 1241 با فتحعلی همراه عباس میرزا نایب السلطنه به شهر گنجه رفت و فتحعلی پس از چندی با مرد روشنفکر به نام میرزا شفیع که شاعری زبر دست بود آشنا گشت . در 1249 آخوند علی اصغر پس از بازگشت از مکه میرزا فتحعلی به نوخه برد تا در مدرسه این شهر تحصیل کند و پس از یکسال تحصیل همراه عموی مادری خود به تفلیس رفت و در دفتر حاکم روسی (قفقاز) به مترجمی و تدریس ترکی در مدرسه روسی تفلیس و به تکمیل زبان روسی پرداخت و بعد از سه سال مقاله به زبان روسی می‌نوشت .

در آن روزگار تفلیس پایگاه روشنفکران بود میرزا فتحعلی با آشنائی روشنفکران و محافل انان راه یافت آثار ادبی شاعران و نویسندگان بزرگ انقلابی روسیه قرن 19 را نظیر گریبایدوف ، بلینسکی ، شچدرین مطالعه کرد . به مطالعه روزنامه‌ها و مجلات سیاسی پرداخت و در نتیجه میرزا فتحعلی مردی روشنفکر با مطالعه فراون و جالب اجتماعی و ادبی و انقلابی و آشنا با برخی از آثار فلسفی و ادبی یونانی و نویسندگان بزرگ فرانسه چون منتسکیو ، روسو ، و آثار استروات میل انگلیسی و غیره بود .

ملاقات با روشنفکران و مطالعه کتب متون و آشنایی با افکار آزدایخواهانه و اجتماعی و سیاسی و علاقه به میهن و چاره‌اندیشی برای نجات کشورش از شر استبداد سبب گشت که میرزا فتحعلی ‌خان آخوندزاده نوشتهای سودمندی از خود بجای گذارد آثار این نویسنده نمونه‌های خوبی نثر فارسی و حاوی نکات اجتماعی و سیاسی است .

لفظ دیسپوت عبارت است از پادشاهی است که در اعمال خود به هیچ قانون متمسک و مقید نبوده و به مال و جان مردم بالاحد و انحصار تسلط داشته و همیشه به هوای نفس خود رفتار بکند و مردم در تحت سلطنت او عبد و دنی و رذلیل بوده از حقوق و آزادی و بشریت به کلی محروم باشند .

ای اهل ایران ، اگر تو از نشئه آزادیت و حقوق انسانیت خبردار می‌بودی ، با اینگونه عبودیت و با اینگونه رذالت متحمل نمی‌گشتی ، طالب عمل شده ، فراموش خانه‌ها گشادی ، مجمع‌ها بنا می‌نمودی ، وسایل اتفاق دریافت می‌کردی ، تو در عدد و استطاعت به مراتب از دیسپوت زیادتری برای تو فقط یکدلی و یک جهتی لازم است . اگر این حالت یعنی اتفاق به تو میسر می‌شد ، برای خود فکری می‌کردی ، و خود را از عقاید پوچ و ظالم دیسپوت نجات می‌دادی و باز می‌گوید : مسلماً هیأت مجتمع آن ، صاحب هر گونه اراده و قابل انجام هر نوع امور معظمه خواهد بود . اجتماع نفوس و اتفاق قلوب بر هر گونه اراده در هر ایامی که تشکیل پذیرفته ، متحد شده ، محتاج با اثبات نیست .

دربارة لزوم شورش مردم ضد استبداد گوید : روولیسیون عبارت از چنان حالتی است که مردم از رفتار ... دیسپوت و ظالم بستوه آمده و به شورش اتفاق کرده ... به جهت آسایش و سعادت خود قانون وضع کنند ... و برای خود بر حسب تجویز فیلسوفان ، موافق عقل ، آئین تازه‌ای برگزینند .

روولیسیون ( انقلاب) عبارت از آنچنان حالتی است که مردم از رفتار بی قانون‌شاه دیسپوت و ظالم به ستوه آمده و به شورش اتفاق کرده او را دفع نموده به جهت آسایش و سعادت خود قانون وضع کنند .

خرس دزد افکن ـ سرگذشت وزیرخان لنکران ستارگان فریب خورده ـ رساله تفهیم حریت انگلیسی جان استورات میل ، رساله درباره انتقاد در روزنامه نویسی ایران ، برخی دیگر از آثار میرزا فتحعلی‌آخوندزاده می‌باشد که همه آنها نشانه فکر روشن و تیز بین او می‌باشد . این مرد تا پایان عمر در قفقاز بسر برد و همواره به عقاید انقلابی‌های افراطی ظاهراً بی علاقه اما به لیبرالیسم معتقد و در نویسندگی پابند شیوه رئالیستی بود.

ادامه نوشته

نام شعر : پیغام ماهیها "سهراب سپهري" شاعرمعاصر

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهیان می گفتند:
"هیچ تقصیر درختان نیست."
ظهر دم کرده تابستان بود ،
پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد.

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن
و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است.

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.
برق از پولک ما رفت که رفت.
ولی آن نور درشت ،
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او ، پشت چین های تغافل می زد،
چشم ما بود.
روزنی بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن
و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است.

باد می رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا می رفتم

غزلي زيبااز " عماد خراساني"

پيش ما سوختگان، مسجد و ميخانه يكيست

حرم و  دير يكي،  سبحه و  پيمانه يكي است

اين همه  جنگ و جدل حاصل  كوته ‌نظريست

گر   نظر  پاك  كني،  كعبه  و  بتخانه  يكيست

هر  كسي  قصه   شوقش   به   زباني   گويد

چون نكو  مي‌نگرم،  حاصل  افسانه  يكيست

اينهمه      قصه       ز سوداي     گرفتارانست

ورنه   از  روز  ازل ، دام  يكي،   دانه  يكيست

ره  هركس  به  فسوني  زده  آن   شوخ ار نه

گريه  نيمه  شب   و   خنده   مستانه يكيست

گر  ز من  پرسي  از آن  لطف  كه من مي‌دانم

آشنا  بر  در  اين  خانه  و     بيگانه     يكيست

هيچ  غم   نيست  كه  نسبت به  جنونم دادند

بهر اين يك دو نفس،  عاقل  و   فرزانه  يكيست

عشق   آتش   بود  و   خانه      خرابي    دارد

پيش  آتش،  دل   شمع و   پر   پروانه يكيست

گر   به   سرحد   جنونت   ببر   عشق    عماد

بي‌وفايي    و    وفاداري     جانانه      يكيست


شرط عشق"ويژه ماه محرم"

هر دم به گوشم می‌رسد ، آوای زنگ قافله

این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله

يک زن ميان محملی، اندر غم و تاب و تب است

اين زن صدايش آشناست،ای وای من او زينب است

شرط عشق

پیش از آنی که عزادار محرم باشی

سعی کن در حرم دوست تو محرم باشی

خاک از حُرمت شش گوشه او حُرمت یافت

گر شوی خاک رهش قبله عالم باشی

منزلت نیست تو را بی مدد مهر حسین

گرچه موسی شوی و عیسی مریم باشی

گرچه نیکوست به اندوه و غمش ناله زدن

سعی کن زینت این روضه و پرچم باشی

همره زمزم اشکی که تو را بخشیدند

می توان مُحرم بیت الله اعظم باشی

شادی هر دو جهانت به خدا تأمین است

گر در این ماه عزا همسفر غم باشی

صاحب بزم حسین است، علی و زهرا

نکند غافل از این محفل ماتم باشی

به همان دست و سر و سینه مجروح قسم

شرط عشق است بر این زخم تو مرهم باشی

مدیر مدرسه / جلال آل احمد

مديرمدرسه/جلال آل احمداز درکه وارد شدم سیگارم دستم بود زورم آمد سلام کنم .همین طوری دنگم گرفته بود قد باشم . رییس فرهنگ که اجازه نشستن داد ، نگاهش لحظه ای روی دستم مکث کرد و بعد چیزی را که می نوشت ، تمام کرد ومی خواست متوجه من بشود که رونویس حکم را روی میزش گذاشته بودم . حرفی نزدیم .رونویس را با کاغذهای ضمیمه اش زیروروکرد و بعد غبغب انداخت و آرام و مثلا خالی از عصبانیت گفت :

 -«جانداریم آقا . این که نمی شه ! هر روز یه حکم می دند دست یکی می فرستنش سراغ من ... دیروز به آقای مدیر کل ....»
 حوصله این اباطیل را نداشتم . حرفش را بریدم که :
 -«ممکنه خواهش کنم زیر همین ورقه مرقوم بفرمایید ؟»
 و سیگارم را توی زیرسیگاری براق روی میزش تکاندم . روی میز پاک و مرتب بود .
 درست مثل اتاق همان مهمان خانه ی تازه عروس ها .هر چیز به جای خود و نه یک ذره گرد . فقط خاکستر سیگار من زیادی بود .مثل تفی در صورت تازه تراشیده ای
 .... قلم را برداشت و زیرحکم چیزی نوشت و امضاء کرد و من از در آمده بودم بیرون .خلاص .تحمل این یکی رانداشتم .با اداهایش .پیدا بود که تازه رئیس شده . زورکی غبغب می انداخت و حرفش را آهسته توی چشم آدم می زد .
 انگار برای شنیدنش گوش لازم نیست . صدو پنجاه تومان در کار گزینی کل مایه گذاشته بودم تا این حکم را به امضاء رسانده بودم .توصیه هم برده بودم و تازه دوماه هم دویده
 بودم . مو ، لای درزش نمی رفت .می دانستم که چه او بپذیرد ، چه نپذیرد ، کارتمام است .

برگرفته از سايت :شوراي گسترش زبان فارسي

شب عاشقان بي دل" سعدي"

شب  عاشقان  بی‌دل چه شبی   دراز باشد   

 تو   بیا   کز   اول  شب  در  صبح  باز    باشد

عجبست  اگر  توانم که سفر  کنم  ز   دستت   

 به  کجا  رود   کبوتر   که   اسیر   باز    باشد؟

  ز  محبتت   نخواهم   که  نظر  کنم به   رویت     

 که  محب صادق   آنست  که   پاک‌باز    باشد

 به کرشمه‌ی  عنایت  نگهی  به سوی  ما کن   

 که  دعای    دردمندان    ز  سر    نیاز    باشد

سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم 

 به  کدام  دوست  گویم  که  محل   راز    باشد؟

چه  نماز باشد  آن  را  که  تو  در  خیال باشی؟    

 تو  صنم  نمی‌گذاری   که   مرا     نماز    باشد

 نه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتم  

 که   ثنا  و  حمد   گوییم   و  جفا  و  ناز   باشد

 دگرش  چو  باز بینی  غم  دل   مگوی  سعدی    

 که  شب  وصال  کوتاه  و  سخن  دراز     باشد

 قدمی   که  برگرفتی   به  وفا   و  عهد    یاران          

 اگر    از   بلا   بترسی    قدم    مجاز     باشد

شعر "كبوتر و آسمان" از شاعر "فریدون مشیری"

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی

 آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

 شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق

 آزار این رمیده سر در کمند را

 بگذار سر به سینه

 من تا بگویمت

 اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست

 بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

 عمری است در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام

 خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

 شاید که جاودانه بمانی کنار من

 ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

 تو آسمان

 آبی آرام و روشنی

 من چون کبوتری که پرم در هوای تو

 یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم

 با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

 بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

 بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب

 بیمار خنده های توام بیشتر بخند

 خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب

برگزيده اشعار" فريدون مشيري"

ای دل من گرچه در این روزگار

 جامه رنگین نمی‌ پوشی به کام

 باده رنگین نمی ‌بینی به جام

 نقل و سبزه در میان سفره نیست

 جامت از آن می که می ‌باید تهی است

 ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم 

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

 هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

.... كاش بخوانيد


ادامه نوشته

  30 راه برای نفوذ در دیگران


ادامه نوشته