در سبك هندي چگونگي برخورد شاعر با طبيعت سخت شايان است، شاعر به جاي آن كه در طبيعت قرار بگيرد و آن را وصف كند طبيعت است كه در روح شاعر تاثير كرده و شعر بيان اين تاثر است. در سبك هندي شاعر نقاش طبيعت نيست آن چه در عالم خارج واقع مي شود براي شاعر مهم نيست بلكه مهم حالاتي است كه اين امور خارجي در ذهن شاعر به وجود مي آورد برون نگري جاي خود را به درون نگري مي دهد. گل با در آغوش شبنم خفتن تر دامن مي شود شاخه دشمن دوست نهايي است كه زندان بلبل خواهد شد و آبشار دردمندي است كه سر به ديوار مي كوبد و مي گريد اين گونه برخورد شاعرسبك هندي با طبيعت سمبوليست هاي اروپا را تداعي مي كند(شعر نقاشي نيست بلكه تظاهري از حالات روحي است و تا سرحد امكان بايد از واقعيت عيني به واقعيت ذهني رسيد. سمبوليست ها مي گويند: نظرات ما درباره طبيعت عبارت از زندگي روحي خودمان است. ماييم كه حس مي كنيم و نقش روح خودمان است كه در اشيا منعكس مي شود از ديگر ويژه گي هاي سبك معروف به هندي ورود واژه ها و اصطلاح هايي است كه تا آن زمان بار ورود به بارگاه شعر را نداشته اند.(سبك شناسي، شميسا)