• مقايسه عنصر رنگ و مساله حس آميزي
· اگر چه آثار صوفيه، بيش و كم از نظر عناصر خيال به طور ميراثي متاثر از عناصر خيال شاعران اين دوره و بر روي هم متاثر از شعر اشرافي است ولي مطالعه در آثار صوفيه و شعر ايشان به خوبي مي تواند ما را راهنمايي كند به اين كه در آن جا تاثير مستقيم حكومت اشرافي وجود ندارد و به طور طبيعي عناصر خيال از زندگي عادي مردم گرفته مي شود و اگر مايه هاي اشرافي در ديد شاعران صوفي ديده شود به احتمال قوي چيزي است كه از مواريث اين دوره و شعرهاي درباري دوره هاي بعد است. مثلا مقايسه بهار در شعر مولوي با بهار در شعر عنصري يا يك شاعر درباري ديگر به خوبي نشان مي دهد كه تصويرهاي هر كدام با يكديگر چه تفاوت هايي دارد و نسبت اجزاء سازنده عناصر ساختماني تصوير، از نظر وجود عناصر زندگي اشرافي و غير اشرافي، چه تفاوت هايي دارد. بي آن كه انتخابي در كار باشد، به طور عادي، مي توان اين تصوير بهار را از ديوان عنصري با تصوير بهار در شعر مولوي مقايسه كرد:
·
باد نوروزي همي در بوستان بتگر شود
تا ز صنعش هر درختي لعبتي ديگر شود
باد هم چون كلبه بزاز پر ديبا شود
باد هم چون عبله عطار پر عنبر شود
سوسنش سيم سپيد از باغ بردارد همي
باز هم چون عارض خوبان زمين اخضر شود
روي بند هر زميني حله چيني شود
گوشوار هر درختي رشته گوهر شود(ديوان عنصري، 17)
كه سخن از ديبا و عنبر و سيم سپيد و حله چيني و رشته گوهر است و اين ها همه
چيزهايي است كه در زندگي اشرافي آن روزگار وجود داشته و مردم عادي را حتي ديدار آن
ها، از دور، به دشواري حاصل مي شده است. ولي بهار شعر مولوي به گونه اي ديگر است و
عناصر تصوير در شعر او، از اين گونه عناصر اشرافي نيستند:
·
بهار آمد، بهار آمد، بهار خوش عذار
آمد
خوش و سر سبز شد عالم، اوان لاله زار آمد
ز سوسن بشنو اي ريحان! كه سوسن صد زبان دارد
بدشت آب و گل بنگر كه پر نقش و نگار آمد
گل از نسرين همي پرسد كه: «چون بودي درين غربت؟»
همي گويد: «خوشم زيرا خوشي ها زان ديار آمد»
سمن با سرو مي گويد كه: «مستانه همي رقصي»
بگوشش سرو مي گويد كه: «يار بردبار آمد»(شفيعي كدكني، محمدرضا. صورخيال در شعر
فارسي 294 تا 295).
· مسأله تشخيص
· يكي از زيباترين گونه هاي صورخيال در شعر، تصرفي است كه ذهن شاعر در اشياء و در عناصر بي جان طبيعت مي كند و از رهگذر نيروي تخيل خويش بدان ها حركت و جنبش مي بخشد و در نتيجه هنگامي كه از دريچه چشم او به طبيعت و اشياء مي نگريم، همه چيز در برابر ما سرشار از زندگي و حركت و حيات است. بسياري از شاعران هستند كه طبيعت را وصف مي كنند اما كمتر كساني از آن ها مي توانند، اين وصف را با حركت و حيات همراه كنند. و به گفته كروچه طبيعت در برابر هنر ابله است و اگر انسان آن را به سخن در نياورد گنگ است.(شفيعي كدكني، محمدرضا. صورخيال در شعر فارسي150). قابل توجه است كه مساله تشخيص در ادب فارسي، و به طور كلي در ادبيات همه ملل، صورت هاي گوناگون و بي شماري دارد كه نمي توان به دسته بندي آن پرداخت، شايد كوتاه ترين شكل آن، همان نوعي باشد كه به عنـوان استعاره مكنيه قدما از آن ياد كرده اند و در تعبيرات رايج زبان از قبيـل«دست روزگار» فراوان ديده مي شود و نوع گسترده آن اوصافي است كه شاعران از طبيعت دارند از قبيل:
·
بر لشكر زمستان، نوروز نامدار
كرده است راي تاختن و قصد كارزار
وينك بيامده ست به پنجاه روز بيش
جشن سده، طلايه نوروز و نوبهار(ديوان منوچهري،290)
·
كه جنبه تفصيلي دارد و در سراسر
اين وصف، موضوع تشخيص طبيعت در چهره انسان، جزء به جزء نمايش داده شد است و بعضي
شاعران به صورت هاي اجمالي تشخيص روي آورده اند و بعضي مانند منوچهري به صورت هاي
تفصيلي آن و اين مساله سيري طبيعي دارد.(شفيعي كدكني، محمدرضا صور خيال در شعر
فارسي. 155و 156).
علاقه به طبيعت به دوره خاصي از زندگي مربوط نمي شود، بلكه افراد در هر دوره از
زندگي از طبيعت نوعي برداشت مي كند. عواملي كه در برداشت از طبيعت موثر است عبارت
است از نژاد، طبقه، آب و هوا، وضع زندگي و جايگاه اجتماعي هر فرد و همين طور
اجتماعي كه در آن زندگي مي كند. شاعري كه در حاشيه كوير و در شهري دور افتاده بزرگ
شده با شاعري كه در ميان طبيعت سرسبز و آرام شهري بزرگ باليده نمي تواند برداشت
مشابهي درباره طبيعت داشته باشد. البته طبيعت در سنين مختلف تاثيرهاي گوناگون بر
روي انسان، مخصوصا انساني كه با هنر سر و كار دارد، مي گذارد. طبيعت در چشم جواني
كه عاشق است و ميانسالي كه عمري پشت سر نهاده فرق مي كند. به نظر مي رسد سه گونه
طبيعت گرايي در بين شاعران رواج داشته است:
·
الف. طبيعت گرايي تقليدي: در اين
نوع شعر شاعر از طبيعت گرايان ديگر تقليد مي كند كه نمونه بارز آن شعر برخي از
شاعران سده هاي آغازين است كه تقليد از تصوير سازي هاي شاعران عرب است و
توصيف"اطلال" و"دمن" و بيابان و كاروان شتران و… نمونه هايي
كه نه با محيط زيست و نحوه زندگي شاعر منطبق بود و نه شاعر آن منظره ها را ديده
بود. همين طور درشعر برخي از شاعران اين روزگار، كه بي آن كه با طبيعت آشنا باشند
و حتي شناختي مختصر از طبيعت و جلوه هاي گوناگون آن داشته باشند، به تقليد
از شاعران طبيعت گرا از روستا و پديده هاي طبيعت دم مي زنند.
ب. طبيعت گرايي توصيفي: در اين نوع، شاعر خواه معاصر باشد و خواه گذشته در مقابل
پديده طبيعي مي ايستد و مثل گزارشگري آن چه را كه مي بيند وصف مي كند. اين وصف ها
گاهي بسيار دقيق است و حاكي از دقت نظر شاعر، اما به هر حال وصف است و از حد وصف
تجاوز نمي كند. در چند دهه قبل كه طبيعت گرايي توصيفي ذهن و زبان شاعران سياسي را
نيز به خود مشغول كرده بود، شاعر گاهي از فقيري سخن مي گفت كه بي خانمان است و با
تن پوش پاره در برف راه مي رود و سرانجام كنج ديوار يا نبش كوچه اي آسمان براي او
كفني تدارك مي بيند و او را زير برف دفن مي كند!
· طبيعت گرايي تاليفي يا تاويلي:
· در اين نوع شاعر با طبيعت است، خواه به گونه تاليفي يعني دوست بودن و الفت داشتن و خواه به گونه تاويلي يعني تعبير و تفسير كردن. از اين رو نمي توان گفت شاعر آن چنان با طبيعت در آميخته است كه خود را از آن جدا تصور نمي كند و هم از پديده هاي طبيعت براي بيان رساتر منظور خود كمك مي طلبد. گاهي از پديده اي به عنوان نماد استفاده مي كند و گاهي به عنوان تمثيل. گاهي پديده اي را چنان گسترش مي دهد و به گونه اي عام مطرح مي كند كه جامعه يا جامعه هايي را در بر مي گيرد و به صورت مثل در مي آيد و به مناسبت بر زبان جاري مي شود. شاعري كه اين گونه به طبيعت مي نگرد نه تنها با شكل ظاهري بلكه با اجزاي طبيعت و كاركرد گوناگون پديده هاي آن آشنا هست. و گاهي حتي مفهوم نمادين و فولكوريك هر پديده را نيز مي شناسد و به هنگام از آن در ارتقاي زبان و بيان شعري خود استفاده مي كند. تفاوت ناظمي كه از دور به طبيعت مي نگرد و با انواع صنايع بديعي و بازي با لغات قصيده اي در وصف بهار يا توصيف خزان مي سرايد ـ كاري كه بسياري از ناظمان سنتي عمري در آن تلف كرده اندـ با شاعري كه مانند نيما عطر و طعم و صداي طبيعت در شعر او تجلي مي كند در همين آگاهي از پيوستگي با طبيعت و هم بستگي با آن است. اما اين آگاهي درجات و جلوه هاي گوناگون دارد. براي مثال از يك طرف منوچهري را داريم كه غرق تماشا و توصيف عاشقانه زيبايي هاي طبيعت است و هر چيز را چنان حاضر و بي واسطه مي بيند كه مجالي براي تفسيرها و تعبيرهاي گوناگون نمي گذارد و در شعر او عشق همين عشق انساني و باده، همين باده انگوري است. در طرف ديگر حافظ را داريم كه طبيعت در شعر او جنبه نمادي و سمبليك دارد و آن هم به حدي است كه هنوز بعد از صدها سال بحث در اين است كه آيا شراب در شعر او واقعا شراب است يا ابزاري براي بيان مطلب عرفاني و اجتماعي. در شعر معاصر نيز از يك طرف نيما را داريم كه در شعر او همه مرغكان و گل و گياه شمال نغمه سر مي دهند و مي رويند و محمل مستقيم و غير مستقيم انديشه هاي او مي شوند و از طرف ديگر شاملو را كه در شعر او طبيعت از درون جامعه شهري سرك مي كشد و اين شهر و ذهنيت انسان شهري است كه به طبيعت مي نگرد و آن را ابزار بيان خود مي كند. تا قرن نوزدهم اين حضور طبيعت در شعر و اصولا در همه هنرها تجلي داشت. اما در قرن ما و در شعر بسياري از شعرا، ديگر مظاهر صنعتي شعري جاي طبيعت بكر را گرفته است. شعر يك شاعر شهرنشين كه با سرسام صدا و صنعت و خيابان و مترو سر و كار دارد، با شعر يك شاعر روستانشين كه در آرامش سكوت و كشاورزي و جدول و جويبار، شب و روز مي گذراند، تفاوت بسيار وجود دارد. اگر چه گاه همين تفاوت را در شعر دو شاعر شهر نشين نيز به وضوح مي توانيم ديد. مثلا تفاوت ميان شعر"فروغ فرخزاد" و شعر"سهراب سپهري". فروغ نكوهشگر، فروغ همه اضطراب و اعتراض و بيگانه با طبيعت و سهراب ستايشگر، سهراب همه تسليم و تكريم و آشنا با طبيعت.(طبيعت وشعر در گفتگو باشاعران شاه حسيني90