مجاز شيوه اي است ديگر بـراي بيان انديشه ي شاعــرانه كه در آن سخنور ، براي در دام افكندن

مخاطب به كار مي برد .مجاز مانند استعاره به كـار بردن واژه است در غير معني حقيقي؛يعني شاعر و نويسنده

معناي قاموسي واژه را در نظر نمي گيرد بلكه با معناي هنری آن سرو كار دارد.

 در مجاز گوينده از معني اصلي كه در آغاز بدان وضع شده تجاوز كرده و آن را چه به خاطر تشبيه و چه

براساس پيوند و ملابستي كه ميان معني نخستين و معني دوم داشته است, به كار گرفته است.

 بايد دانست كه استعاره اگـر چه از نوع مجاز است و قاعدتاً ‌بايد استعاره و مجاز مرسل هر دو در يك مقصد

 

 تحت عنوان مجاز مورد بحث قرارگيرد لكن علماي اين فن استعاره را نظر به اهميت و كثرت اقسام و مزيد

 

 فوايد آن از ساير انواع مجاز جدا ساخته و بابي عليحده بدان اختصاص داده اند .

 

      ناگفته پيداست كه بايد بين دو معناي يك واژه پيوندي نهفته باشد وگرنه مجاز ارزش زيباشناختي نخواهد

 

داشت اين گونه پيوستگي در ميانه ي دو معناي واژه را "علاقه" مي ناميم.

 

     از سوي ديگر ذهن نمي تواند از معناي واقعي واژه كه معناي قاموسي( معنی هر لغت در لغت نامه) و شناخته ي آن است به معناي هنري

 

آن پي برد مگر آن كه نشانه اي در سخن باشد. اين نشانه را كه در مجاز از آن گزيري نيست, قرينه ي صارفه (نشانه ي واگردان) مي ناميم .

 

انواع مجاز بنابر علاقه

 

1- ذکر محل ----اراده حال یا مجاز محلّیّت 

 

برآشفت ايران و برخاست گرد              همي هر كسي كرد سازِ نبرد  فردوسی

 

    "ايران" در معنی مردم ایران  به كار برده شده است  ايرانيان    قرینه = " برآشفتن " زیرا

 

 قرينه اي است كه ذهن را از ايران دور مي كند یعنی مردم ایران مورد نظر است  نه ايران و قرينه ، 

 

در اين بيت قرينه ي لفظي است؛ يعني «برآشفت»واژه اي است كه كه آشكارا در سخن آورده شده است.

 

يا در بيت ديگر فردوسي:

 

چو آن چامه بشنيد بهرام گور            بخورد آن گران سنگ جام بلور

 

      در اين بيت به جای شراب  از "جام بلور" ، که باده اي  در آن ريخته بودند ، استفاده شده است .یعنی ذکر محل: جام بلور  اراده حال : یعنی شراب . قـرينه نيز آشكارا در سخن آورده شده است ؛ يعني «خوردن» . زيرا آن چه را كه مي توان خورد باده است نه جام.

 

 2- ذکر حال -----اراده محل یا مجاز حالیّت

 

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است             سلطان جهانم به چنین روز غلام است

 

شراب را نمی توان در دست گرفت.شاعر بجای جام شراب ( محل ) خود شراب ( حال ) را ذکر کرده. دست هم قرینه آشکار است.

 

     اگر در سخن با دانشجوي رشته ي پزشكي ، او را پزشك بخوانيم ، مجازي در سخن گرفته ايم و او را پزشك

 

 خوانده ايم ، از آن روي كه روزگاري پزشك خواهد شد .قرينه در چنين مجازي «دروني» است و از حال آن

 

 دانشجو بر مي آيد.

     همان طور كــه گفته شد معناي هنري در واژه بـا معناي واقعي آن مــي بايد پيوستگي داشته باشد. اين

 

 

 

پيوستگي را پيوند (علاقه) مي ناميم .در اين مقاله سعي شده است تـا مجاز به علاقه كلّيه, سببيّه وآليّه مورد

 

 بررسي قرارگيرد.

 

 3  ـ   علاقه ي کلّیّت :ذکر یک چیز کلّی  و اراده جزیی از  آن .(به قولي)  کلّی در سخن بياورند و از آن جزیی را بخواهند.

 

 گوئي مگر كسي به نشان زآب زعفران   انگشت زرد كرده به کافورنهاد (مراد از «انگشت» «سرانگشت» است.) 

 

آب صافي شده است خون دلم         خون تيره شده است آب سرم (مسعود سعد سلمان)

 

كه مراد از «آب سر» ، «آب چشم» است.

 

گویی مگر کسی به نشان زآب زعفران        انگشت زرد کرده به کافور برنهاد ( کسایی مروزی )

 

 انگشت منظور سرانگشت

 

 

 

جمله یاران تو سنگند و تويی مرجان چرا         آسمان با جملگان جسم است و با تو جان چرا ؟ مراد از آسمان خورشید است

 

هزار نکته ی باریک تر زمو اینجاست            نه هرکه سر بتراشد قلندری داند     سر : موی سر و ابرو و ...

همی زاد این دختر بر سفید          پسر همچو فرتوت پنبه سران             بکار بردن سر که  مجاز کل است و مورد نظر نیست و اراده جزء که موی سر است و مورد نظر ماست.

 

 

  4  ـ   علاقه ي جزیّیّت :ذکر یک چیز جزیی  و اراده کل  آن .(به قولي)  جزیی در سخن بياورند و از آن کل را بخواهند.

 

 ذکر کلمه فاتحه و اراده سوره حمد

 

رستم ز این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل                 مفتعلن مفتعلن فاعلن کشت مرا

 

الف ذکر بیت و غزل و اراده کلّ شعر    ب: مفتعلن مفتعلن...ذکر یک رکن شعر و اراده تمام شعر

 

5-مجاز علّیّت:  ذكر علّت (سبب)و اراده معلول (مسبب) .یعنی يعني به كار بردن كننده یا علت بجای كنش یا معلوم به جاي يكديگر

 

خسروي كارگدايي كي بود            اين به بازوي چو مايي كي بود (منطق الطير)

 

"بازو" علّت نیرو است و نیرو معلول است. را در معني "قدرت" به كار برده است.

 

ای ز خود گشته سير جوع اين است                وی دو تا از ندم رکوع اين است          ( سنايی )

 

سيری  سبب بيزاری

 

سر انجام از آن کار سير آيد او                          اگر چه ز بد سير دير آيد او

 

نخست آفرین کرد بر کردگار                 نمود آن گهی گردش روزگار

 

گردش روزگار سبب دگرگونی ها و رویدادهای زمانه

 

 می گوییم: دست روزگار   یعنی نیروی روزگار

 

6- مجاز معلولیّت : ذكر معلول (مُسَبِّب) و اراده ي علّت (سبّب)

 

آب را ببند ؛ يعني شير آب را ببند.                           با چوهر بنویس: یعنی با خودنویس

 

بهار همه جا سبز کرد: که در اغتقاد موحد مراد خدای بهار آفرین است.

 

سرد و گرم زمانه ناخورده           نرسي بر در سراپرده

 

كه مقصود از سرد و گرم زمانه ماند زمستان و تابستان می باشد که باعث  تغيير و تحوّل زمانه است و سبب پديد آمدن «سرد و گرم» است

 

7- علاقه ي آليّه : ذكر عضوي از بدن و اراده كُنش آن يا از ياد كردن وسيله و ابزار حاصل و نتيجه ي كار آن را

 

اراده كردن.

 

مثلا می گویند فلانی «چشم تيزي» دارد ؛ يعني «نگاه دقيقي» دارد.

 

شايد پس كار خويشتن بنشستن            ليكن نتوان دهان مردم بستن(سعدي)

 

«دهان» در معني «زبان» به كار رفته است.

 

گر دم زنم از سینه ی سوزان شنوی         ور دم نزنم زبان لالان دانی  ( ابوسعید ابوالخیر )

 

زبان وسیله ی سخن گفتن است

 

 شاید پس کار خویشتن بنشستن               لیکن نتوان دهان مردم بستن  ( سعدی )

 

 دهان وسیله ی سخن گفتن است

 

تلخ از شیرین لبان خوش می شود           خار از گلزار دلکش می شود ( مولوی )

 

شیرین لبان : شیرین گفتار

 

رسد دست تو از مشرق به مغرب             زاقصای مداین تا به مدین  ( منوچهری )

 

 دست : چیرگی یا بخشش

 

بلبل به زبان پهلوی بر گل زرد                   فریاد برآورد که « می باید خورد » ( خیام )

 

زبان : سخن

8- مجاز عامّیّت :  ذکر عام و اراده خاص : پیامبر  فرمودند که مراد  پیامبر اسلام است

 

عراقی ها ( کل)حمله کردند. یعنی ارتش عراق (جزء)

 

 

 

9- مجاز خاصیّیّت: یا ذکر خاص و اراده عام:

 

          ای خواجه ارسلان و آغوش           فرمانده خود مکن فراموش

 

ارسلان و آغوش دو اسم خاص ترکی هستند که بر غلامان می نهند و در اینجا مراد مطلق غلام است.(گلستان)

 

کدخدای زمانه چاکر او            خواجه ی روزگار قنبر او

 

که مراد ازط قنبر اسم خاص (بنده حضرت علی ع) بود.

 

تذکّر مهم : تفاوت عام و خاص و کل و جزء: در عموم و خصوص  معمولاً موضوع انسان است و در کلّ و جزء غیر انسان

 

 10- علاقه ماکان

 

الف: اسم و حال و صفت سابق کسی یا چیزی را بگوییم و ووضع کنونی او را اراده کنیم:

 

مثلاً به انسان خاک یا مشتی گل بگوییم یه به شراب  آب انگور بگوییم

 

آفرین جان آفرین پاک را            آن که جان بخشید و ایمان خاک را

 

11- علاقه مایکون: اسم و حال و صفت یا چیزی را بگوییم و حال و وضع کنونی او را اراده کنیم. مثلاً به دانشجویی که در آینده دکتر میشود ، پیشاپیش دکتر می گوییم .به ستوان سروان و به سرهنگ سرتیپ.

 

یا به آب انگ ور که در آینده شراب می شود ، شراب می گوییم.

 

فریبش داد(شیرین) تا باشد شکیبش           نهاد آن کشتنی دل بر فریبش

 

 12- علاقه جنس: جنس چیزی را بگویند و خودآن چیز را اراده کنند.

 

بدان آهن که او سنگ آزمون کرد                تواند بیستون را بی ستون کرد

 

منظور از آهن تیشه فرهاد است

 

13- علاقه صفت و موصوف و مضاف و مضاف الیه:

 

الف: موصوف حذف و صفت جانشین آن می شود. مصطفی (صفت) بجای محمد مصطفی      دانشمند (صفت) بجای مرد دانشمند

 

ب: مضاف الیه بجای مضاف و مضاف الیه:

 

 ناصحم گفت که جز غم  چه هنر دارد عشق             گفتم ای خواجه عاقل هنری بهتر از این

 

 14- علاقه مجاورت:

 

واژه ای به سبب مجاورت و نزدیکی به جای واژه دیگری بکار برده شود.

 

چو زاغ شب به جابلسا رسید از حد جابلقا     برآمد صبح رخشنده چو ازیاقوت عنقایی                ناصرخسرو

 

 بکار بردن صبح بجای خورشید به سبب مجارورت

15- علاقه قومی و خویشی

 

مثلاً بکاربردن منصور حلاج بجای حسین حلاج

 

گر چو بوذر آرزوی تاج داری روز محشر            دار چون منصور حلاج انتظار تاج دار          سنایی

ذکر سبکتگین بجای محمود غزنوی

 

ای که نصیحتم کنی کز پی او  دگر مرو         در نظر سبکتکین عیب ایاز می کنی     سعدی

 

 16- علاقه تضاد: هیچ مناسبتی بین مشبه و مشبه به در این تشبیه نیست و گاهی تشبیه جهت مسخره کردن است:

 

قرآن می فرماید: فبشّرهُم بِعَذابٍ اَلیم   بکار بردن بشارت جهت عذاب بجای تهدید استعاره تهکّمیّه یا عنادیّه یا علاقه تضاد است

 

 ناصحم گفت که جز غم  چه هنر دارد عشق  

          گفتم ای خواجه عاقل هنری بهتر از این

     بکار بردن عاقل بجای دیوانه



************************************************************


در درس سيزدهم  كتاب آرايه هاي ادبي، قرينه هاي مجاز به دو قسم لفظي و معنوي تقسيم شده اما توضيح بيشتري در اين باب داده نشده است. از اين رو در اين باره اشاره اي مختصر مي گردد تا برخي از مباحث مبهم در اين زمينه روشن شود.ابتدا بايد دانست كه قرينه چيست؟ قرينه يعني نشانه يا علامتي كه دلالت بر معني مجازي واژه دارد. به عبارت ديگر، قرينه سرنخ یا علامتی است که شاعران به دست می دهند تا مقصود آنان فهمیده شود.(1)

دكتر جليل تجليل در تعريف مجاز می گويد: «مجاز مصدر ميمي است به معني گذشتن و عبور كردن و یا زمان و مکان آن است و در اصطلاح فن بيان كاربرد لفظ در غير معني نخستين خود است با غیر علاقه ي مشابهت و با قرینه ای که مانع از اراده ی معنی حقیقی شود.»(2) به عبارت ديگر مي توان گفت قرينه چيزي است چسبيده به كلام كه نشان مي دهد مقصود گوينده معني حقيقي كلام نيست بلكه منظور معني مجازي آن است. حال بايد ديد كه آيا قرينه را مي توان بر دو گونه دانست يا خير. برخي معتقدند كه قرينه هاي مجاز دو گونه اند:

1- قرينه ي بيروني يا لفظي يا مقالي: يعني واژه يا كلماتي كه پيش يا پس از واژه در جمله مي آيند كه نشان دهنده ي معني مجازي كلمه مي باشند به عبارت ديگر «نشانه ها يا واژه يا واژگاني كه آشكارا در سخن آورده شده باشد».(3) مانند:              برآشفت ايران و برخاست گرد             همي  هر كسي كرد  ساز  نبرد (فردوسی)                                                      

در اين بيت كلمه ي «ايران» در معني مجازي آن به معني ايرانيان است و قرينه ي آن «برآشفتن» است زيرا سرزمين ايران برآشفته نمي شود بلكه مردم ايران برآشفته مي شوند. ( قرينه ي لفظي)

درخت اگر علم پرنيان گشاد رواست               كه خاك باز كشيده است مفرش ديبا (عنصري)

در اين بيت نيز «علم پرنيان» در معني مجازي آن يعني «گل و شكوفه» به کار رفته و درخت قرينه ي آن است و نيز لفظ خاك نشان مي دهد كه «مفرش ديبا» در معني مجازي يعني «چمن و سبزه» به كار رفته است. (قرينه ي لفظي)

و يا در تعريف يك سرباز شجاع مي گوييم: «شير شمشيرزن» كه شمشيرزن يا تيرانداز قرينه اي است بر اين كه منظور از كلمه ی شير، مرد شجاع و دلير است نه حيوان درنده ي وحشي. (قرينه ي لفظي)

چو پر بگسترد عقاب  آهنين                شكار اوست شهر و روستاي او (بهار)                                                        

«آهنين» قرينه ي بيروني است كه نشان مي دهد عقاب در معني مجازي يعني هواپيما به كار رفته است. (قرينه ي لفظي)

2- قرينه ي معنوي يا حالي يا دروني: نشانه يا واژه يا واژگاني نيست كه آشكارا در سخن آورده شده باشد اما از هنجار سخن درمي يابيم كه واژه در معني مجازي به كار رفته است. به عبارت ديگر حالت و وضع و چگونگي گفتار گوينده خود دلالت بر اين مقصود مجازي مي كند. مثلا در ميدان كشتي، يك كشتي گير چالاك و شجاع را مي بينيم و مي گوييم: «عجب شيري است» كه در اين سخن  وضع و حالت دلالت بر اين مقصود و منظور است كه «شير» به معني حيوان درنده نيست بلكه معني مجازي آن يعني همان كشتي گير چالاك است. (قرينه ي معنوي)

يا اگر به دانشجوي رشته پزشكي، پزشك بگوييم، قرينه اي ظاهري در جمله وجود ندارد اما از سخن و معني دروني آن پي به معني مجازي آن مي بريم. ( قرينه ي معنوي )

 يا در مسابقه به دوست خود مي گوييم: «چه شيري» و منظور يكي از پهلوانان است. (قرينه ي معنوي)

در زير به چند مورد از قرينه هاي لفظي و معنوي تمرين هاي صفحات 98- 97 و 103-

102كتاب آرايه هاي ادبي اشاره مي شود:

اگر  به زلف  دراز  تو  دست  ما   نرسد               گناه بخت پريشان ودست كوته ماست ( حافظ )

در مصراع اول دست مجاز مي شود به قرينه ي «كوتاه بودن دست ما و درازي زلف يار» ( قرينه ي لفظي ). اما در مصراع دوم دست مجاز است به قرينه ي معنوي «توانايي اندك ما».

ما را سري است با تو كه گر خلق روزگار                دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم  ( سعدي )

در مصراع دوم «سريم» مجاز از قصد و پيمان و عقيده است. (قرينه ي معنوي)

آفرين جان آفرين پاك را               آن كه جان بخشيد و ايمان خاك را (عطار)

خاك مجازا يعني انسان به قرينه ي لفظي «جان بخشيدن و ايمان دادن به انسان».

چو آشاميدم اين پيمانه را پاك                 درافتادم ز مستي بر سر خاك (گلشن راز)

پيمانه مجازا يعني شرابي كه در پياله است به قرينه ي لفظي «آشاميدم» زيرا شراب را مي آشامند نه پيمانه را.

از تو به كه نالم كه دگر داور نيست               وز دست تو هيچ دست بالاتر نيست (سعدي)

دست در مصراع دوم در معني مجازي آن قدرت مي باشد به قرينه ي معنوي.

زبان  خامه  ندارد سر  بيان   فراق                   وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق (حافظ)

سر در معني مجازي آن يعني انديشه و قصد (قرينه ي معنوي).

دهخدا قلم خوبي داشت.

قلم در معني مجازي يعني توانايي و مهارت در نويسندگي (قرينه ي معنوي).

گر نبندي زين سخن تو حلق را               آتشي آيد  بسوزد  خلق  را (مولوي)

حلق در معناي سخن آمده است به قرينه ي لفظي «نبندي».

ماه دشت لاله ها را روشن كرده بود.

ماه در معني مجازي يعني نور ماه به قرينه ي لفظي «روشن كردن».

سپيد شد چو درخت شكوفه دار سرم              وزين درخت همين ميوه غم است برم (جامي)

«سر» در مصراع اول مجاز از موي سر به  قرينه ي لفظي «سپيد شدن» يعني موي سر سپيد مي شود نه تمام سر انسان. 

جهان خوردم و كارها راندم. (ابوالفضل بيهقي)

جهان مجازا به معني نعمت هاي جهان به قرينه ي لفظي «خوردن».

به  ياد  روي  شيرين  بيت  مي گفت           چو آتش تيشه مي زد، كوه مي سفت (نظامي)

بيت در مصراع اول مجاز از شعر است به قرينه ي لفظي «گفتن به معني سرودن».

ديدي كه خون ناحق پروانه شمع را              چندان امان نداد كه شب را به سر برد (حكيم شفايي)

خون مجازا به معني مردن است به قرينه ي لفظي «به ناحق مردن».

اگر  رفت  و  آثار  خيرش  نماند               نشايد پس ازمرگش الحمد خواند ( سعدي )

الحمد مجازا به معني سوره ي  حمد  به  قرينه ي  لفظي «سوره ي حمد را خواندن».

 

پانوشت ها:

1- بيان، دكتر سيروس شميسا، تهران، انتشارات فردوس، چاپ اول، 1376، ص 44 .

2- معاني و بيان، دكتر جليل تجليل، مركز نشر دانشگاهي، چاپ اول، 1362، ص 78-77.

3- زيباشناسي سخن پارسي، بيان، ميرجلال الدين كزازي، نشر مركز، 1368، ص 141.

4- آرايه هاي ادبي، روح الله هادي، سال سوم انساني، صص 103- 97