۲: دوره ای كه حافظ در آن ميزيست :
حافظ هنرمندی هدفمند بود و بنابراين از تاريخ زمانه اش جدا نيست . دوره زندگی اين شاعر در عصر فترت دوره ايلخانی و تيمور است يعنی كشمكش بين دو آشوب بزرگ مغول و تيمور. شيراز در اين اعصار كانون هنر ايران بود و به سبب هوشياری يكی از اتابكان فارس با دادن خراج هنگفت از گزند حمله مغول د رامان ماند و پناهگاه هنرمندان و انديشمندان شد و به شكوفايی اقتصادی و هنری رسيد. با اين وجود عصر حافظ دوران سقوط ارزشهاست . عصر جنگهای داخلی و تزوير های خانگی .در اين دوره قيام ها اغلب خودجوش و بدون سازماندهی بودند . و عناصر جنبش های سازمان يافته را بيشتر دراويش تشكيل ميدادند كه انها نيز توفيقی نداشتند ولی انديشمندان عصر خود را تحت تاثير قرار دادند . حافظ در دوران سياه امير مبارزالدين دلبستگی خود را به حركتهای تحول طلبانه نشان ميدهد :
از كران تا به كران لشكر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درويشان است .

۳:حافظ و عرفان :
عرفان به معنی يافتن حقايق از طريق كشف و شهود است. و عارف د راشعار حافظ به معنی شخص خودشناس خداشناس حقيقت جوی است . مرتضی مطهری در تماشاگه راز ميگويد : ديوان حافظ يك ديوان عرفانی است . د رحقيقت يك كتاب عرفان است به علاوه جنبه فنی شعر. به عبارت ديگر ديوان حافظ عرفان است به علاوه هنر . ديوانی است كه از عرفان سرچشمه گرفته و به صورت شعر بر زبان سراينده جاری گشته.
بعضی هم برعكس عقيده دارند كه عرفان محلی است كه حافظ را به انسان و زمين پيوند ميدهد و حافظ عارف مطلق نيست. .
از ديدگاه عارفان جهان از عشق بوجود آمده و با نيروی عشق بازميگردد.در عرفان تقابل ميان عشق و عقل را به هنگام سخن گفتن از عشق زمينی و آسمانی ميبينيم. حافظ نيز در ميان اين سنت ديرينه گام مينهد . حافظ بارها به عاشق بودنش صراحت دارد .تقابل عشق و عقل در ابياتی كه خواجه عشق و رندی را در كنار هم ميآورد به خوبی روشن است :
عاشق و رند و نظربازم و ميگويم فاش
تا بدانی كه به چندين هنر آراسته ام
خواجه در حديث عشق غزل ميسرايد و عشق را والا تراز عقل ميداند و نگار زيبای خود را كه نه خط ميداند و نه درس مساله آموز مدرسين ميسازد.در شعر حافظ آنچه جهان را به حركت ميآورد و اين حركت را دوام ميخشد عطش دستيابی به مبدا است كه اين همان عشق است. شرح عشق بدانگونه كه مبنای وجود باشد پيش از حافظ نيز در شعر پارسی جايگاه خود را داشته است.
حافظ عشق را اشتياق به جاودانگی انسان و به گسستن زنجيرهای زمان و مكان به شكستن هنجارهای اجتماع ميداند در واقع عقل حافظ جان است و عشق ميل به فناست. وحدت وجود از بحث های اساسی عرفان است كه در شعر حافظ جايگاه خاصی دارد در شعر حافظ جهان با همه كثرت و رنگارنگی از حقيقت واحدی سرچشمه ميگيرد و به سوی هدف يگانه پيش ميرود .

۴: انسان شناسی و حافظ :
انسان در جهان بينی عرفانی نقش فوق العاده ای دارد تا انجا كه انسان عالم كبير است و جهان عالم صغير . در شعر حافظ انسان آزاده ای شوريده است كه در قلبش شعله تابناك عشق روشن است و بار امانتی را كه كوهها و آسمانها از پذيرفتن آن سرزندند بر دوش ميكشد و فراتر از فرشتگان اوج ميگيرد و آنان را واميدارد تا با او باده مستانه بزنند.:
دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
حافظ اختلاف آدميان را د رنيافتن حقيقت ميداند و ميگويد :
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
ريشه رنج انسان در پراكندگی است و نيز ريشه كينه ها و خودخواهی ها .حافظ جهان را خراب آباد و دامگه حادثه ميداند و ميگويد كه اگر چند روزی روح انسان درقفسی گرفتار است سرانجام آزاد خواهد شد :
چنين قفس نه سزای چو من خوش الحانيست
روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم

حافظ پيامی جديد در مورد انسان دارد در شعر مولوی انسان عاشقی است لبريز از شور جنون د ر شعر سعدی انسان موجودی است كاملا عادی در شعر خيام حيران و سرگشته است اما در شعر حافظ نشانی ميابد كه ويژه خود اوست . هم عاشق است و هم آزاده هم چشم به زيبايی های زمين دارد و هم زشتی ها را ميبيند . مهمتر از همه اينكه بر جهانی بهتر و شايسته تر نظر دارد. جهانی آنچنان كه بايد باشد نه آنچنان كه هست. :
آدمی در عالم خاكی نمی آيد بدست
عالمی ديگر ببايد ساخت و از نو آدمی

 

در ادامه قسمت اول پیرامون سبک عراقی، دراین فصل به مطالبی چون دیگر موضوعات شعر سبک عراقی، ویژگی های شعر سبک عراقی و قالبهای شعری مهم این دوره می پردازیم.

عرفان یکی از مهمترین موضوعات شعری دوره مغول
دوره ی مغول، دوره ی رواج عرفان است. واضح است که در این عصر، عرفان و تربیت و اخلاق یکی از مهمترین موضوعات شعری بوده است. پیش از این دوره، دو شاعر بزرگ فارسی ــ سنایی و عطارــ این موضوع را به کمالی نسبی رسانده بودند. کاری که با سنایی آغاز شده بود، در عصر مغول ادامه یافت. اکثر این شاعران ــ مستقیم یا غیر مستقیم ــ به نوعی زیر نفوذ سنایی بودند، زیرا شیوه ی سنایی و شیوه ی مخزن الاسرار نظامی ــ که خود از حدیقه تاثیر پذیرفته است ــ مد نظر آنان بود.مهمترین منظومه ی عرفانی فارسی، مثنوی مولوی است که با توجه به حدیقه و آثار عطار سروده شده و جنبه های ابداع و ابتکار در آن آنقدر قوی است که منظومه های مذکور را تحت شعاع خویش قرار داده است. بوستان سعدی هم که یکی از معروفترین مثنویهای فارسی است، دیدگاه های عرفانی و اخلاقی و تربیتی سعدی را شامل است. پاره ای از منظومه های دیگر در این زمینه عبارت است از: عشاق نامه از فخرالدین عراقی که خود منشأ پیدایش عشاق نامه ها و ده نامه های دیگر در دوره ی مغول است و موضوع آن مراتب عشق و حالات عاشقان است آمیخته با چند غزل و داستان، زادالمسافرین و کنوزالرموز سروده ی امیر حسینی هروی در اواخر قرن هفتم و اوایل قرن هشتم، جام جم اوحدی مراغه ای، مطلع الانوار از امیر خسرو دهلوی،روضه الانوار از خواجوی کرمانی، مونس الابرار ومحبت نامه و صحبت نامه و روضه المحبین و مصباح الهدایه از عماد فقیه کرمانی.
شیخ محمود شبستری شاعر نیمه ی دوم قرن هفتم و نیمه ی اول قرن هشتم، منظومه ی کوتاه گلشن راز را سروده است که اگرچه از نظر شیوه های هنری بیان به پای منظومه های مهم فارسی نمی رسد، از نظر ایجاز و جامعیت اشارات عرفانی، اهمیت دارد و بیانگر اعتقادات عرفانی عصر خویش است و همین امر سبب آمده است که چند شرح بر آن نوشته آید.این گونه منظومه ها، علاوه بر موضوعات اصلی خود که اخلاق و تربیت و عرفان است و به قصد تعلیم و تبلیغ اعتقادات عرفانی سروده شده، به مناسبت، مشتمل بر مسایل دیگری از قبیل نقدهای اجتماعی و اخلاقی و امثال آن نیز هست و از جهت تمثیل و داستان و بررسی زبان رمزی شعر نیز در این دوره اهمیت دارد.

اشعار دینی در دوره مغول
در دوران مغول، تشیع ــ که تا این زمان در اقلیت بودــ وسعت و قدرت یافت و علاوه بر شاعران شیعه مذهب، بعضی از شاعران اهل تسنن نیز به آداب و سنن شیعه احترام گذاشتند. بدین سبب در دیوان این گروه از شاعران، اشعاری در مدح و منقبت پیشوایان تشیع و مرثیه ی امامان شیعه دیده می شود. این نوع شعر نیز سرآغازی است برای رشد اشعار دینی در دوره های بعد.

سرودن ساقی نامه
بعضی از شاعران این دوره در منظومه های بحر متقارب خود به روش نظامی در اسکندرنامه، ابیاتی خطاب به ساقی و مغنی سروده اند مانند امیرخسرو دهلوی و خواجوی کرمانی. بجز اینان، فخرالدین عراقی ترجیع بندی دارد که می توان آن را اولین ساقی نامه ی مستقل در شعر فارسی محسوب داشت و حافظ ساقی نامه و مغنی نامه ای دارد معروف که با این بیت شروع می شود:
سر فتنه دارد دگر روزگار
من و مستی و فتنه ی چشم یار
و پس از چند بیت ابیات دیگری است که سرآغاز آنها این بیت است:
بیا ساقی آن می که حال آورد
کرامت فزاید کمال آورد
به من ده که بس بی دل افتاده ام
وزین هردو بی حاصل افتاده ام
ساقی نامه ی حافظ، در دوران بعد مورد توجه شاعران بوده است. ساقی نامه از موضوعات شعری دوران بعد است اما از آنجا که بعضی از الگوهای آن در این قرن پدیده آمده است، اشارتی به آن شد.

ماده تاریخ
ماده تاریخ سازی نیز در دوران مغول، بیش از قبل و متکامل تر از آن رواج داشت. نمونه هایی از آن را در دیوان حافظ نیز می توان یافت. این موضوع شعری نیز، سرآغازی است برای رشد و تکامل آن در دوره های بعد.

ویژگی های شعر سبک عراقی
باید توجه داشت که هردوره ای از ادوار مختلف سبک شعری شعرای ادب پارسی، دارای ویژگی ها و خصوصیات متمایزی از دیگر دوره هاست و با کمک همین ویژگی ها می توان هر دوره ای را از سایر دوران باز شناخت. سبک عراقی نیز دارای ویژگی های منحصر به فردی است که آشنایی با آنها مارا به شناخت بهتر این سبک رهنمود می شود که در اینجا به شناخت ویژگی های صوری و زبانی سبک عراقی می پردازیم:

الف) تازگی زبان شعری سبک عراقی
زبان شعری شاعران این دوره، نسبت به دوره های پیشین، بسیار جدیدتر است. کهنگی های لفظی و چندگانگی های الفاظ به مراتب کمتر شده است و از کاربردهای نحوی کهن که در دوره ی رشد و تکوین و بخصوص دوره ی سامانی و قرن پنجم فراوان بود کاسته شده و در مجموع زبان شکل تازه تری یافته است. بقایایی از این کهنگی ها را البته در شعر شاعران می توان یافت. مثلا در شعر حافظ:
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر براید
«دیوان،ص106»
دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
کز عکس روی او شب هجران سرآمدی
«دیوان،ص249»
نشانی ازکاربردهای کهن وجود دارد. میزان استعمال این کاربردها در شعر اکثر شاعران این دوره قابل توجه نیست اما از استثناها نیز غافل نباید بود. مولوی شاعر بزرگ این دوره از نظر زبان شعری با معاصرانش تا حدودی فرق دارد، زیرا در شعر او آثار کهنگی و تاثیرات لهجه ای بیشتر دیده می شود و شاید بتوان این ویژگی را ناشی از خراسانی بودن وی دانست زیرا لهجه ی عمومی مردم خراسان نسبت به زبان رسمی فارسی دری در آن دوران کهنه تر بوده و چون مولوی نوعی پای بندی به لهجه ی خراسانی نیز داشته است، آثار کهنگی و لهجه ای در شعرش نمودی بیشتر یافته است.

ب) واژه های عربی در شعر سبک عراقی
واژه های عربی، در شعر بیشتر شاعران این دوره ــ اگرچه کم نیست ــ معمولا منحصر است به واژه های مانوس و متداول. بخصوص در سخن مشاهیراین دوران این ویژگی دیده می شود. بازهم بعضی از شاعران ــ گه گاه ــ مستثنی هستند و از میان صاحب سبکان، استعمال این واژه ها در شعر مولوی بیشتر است.
ترکیبات عربی رایج در فارسی نیز در شعر این دوره فراوان است این ترکیبات ممکن است به صورت اسم یا صفت یا قید در جمله ها به کار رفته باشد مانند: ماجرا، لایمکن، مایحتاج، لاشک، کحل الجواهر، بیت الغزل. و در شعر بعضی چون مولوی، بسامد این ترکیبات بیشتر است.به جز اینها مصراعها و بیتهای عربی نیز در لابلای دیوانها و منظومه ها فراوان است. حافظ و سعدی هر دو ملمعات دارند و مولوی ــ مثلا در مثنویــ گه گاه ــ عنان سخت را از پارسی به سوی عربی گردانیده و در بیتی یا ابیاتی مفهوم و غرض رابه تازی بیان کرده است.

ج) افزایش واژه های ترکی در قرن هفتم و هشتم
قرن هفتم و هشتم دوران تسلط مغولهاست. در این دوره به سبب برهم ریختگی سازمان اداری قدیم و رواج سازمان اداری ترکان مغول، تعداد قابل توجهی از واژه های اداری و دیوانی، ترکی است و مضاف بر این، بسیاری دیگر از واژه های ترکی نیز به زبان فارسی راه یافته است. این واژه ها در آثار بسیاری از گویندگان این دوره دیده می شود و گروهی از آنها کلماتی است که استعمال آنها در فارسی استمرار یافته است. البته واژه های ترکی در بعضی از متون نثر این دوره مانند طبقات ناصری وتاریخ جهانگشای جوینی و تاریخ وصاف بسیار زیاد است و در زبان شعر معتدل تر. با وجود این کاربرد آنها در شعر نیز قابل توجه است. ازاین گونه است: ارمغان، سوغات، آقچه، ایاغ،یاسا،آش، پرچم، قراول، کوچ، سغراق، بگ، تاش،قلان، و ده ها واژه ی دیگر از این دست.

د) فصاحت و لطافت شعر در دوره مغول
زبان شعر در این دوره، ضمن تازه تر شدن و کمتر شدن آثار کهنگی و یکنواخت تر شده، طبیعی و فصیح و استوار است. اما تفاوت عمده ای که با دوره های پیشین ــ به ویژه دوره ی سامانی و قرن پنجم ــ کرده است این است که فخامت و صلابت زبان ــ که بخصوص در قصاید به کار گرفته می شد ــدر این دوره وجود ندارد، بلکه زبان نرم ولطیف شده است زیرا واژه ها سایش یافته و از کاربردهای نحوی کهن کاسته شده و شعر بیشتر بر ذکر عواطف و احساسات وقف گردیده و از مسایل ملموس و مادی دور شده و بخصوص از زبان حماسی دور افتاده و لطافت غزلی بر کلام مستولی و حتی زبان قصاید نیز تحت تاثیر زبان لطیف غزل قرار گرفته است.این دگرگونی، اگرچه نتیجه ی تحول طبیعی زبان می توان بود، اما رواج عرفا و غلبه ی حالات درون بینی و دل پروری نیز در روانی و لطافت زبان شعرــ بی شک ــ تاثیری مهم داشته است.

محتوای قصیده در شعر شاعران سبک عراقی
قصیده تا قرن ششم یکی از مهمترین قالبهای شعری فارسی به شمار می آمد و قالبی مناسب بود برای مدیحه و زهد و عرفان و شکایات و حبسیات و مراثی و هزل و هجو. البته انواع این مضامین دراین دوران نیز در قالب قصیده سروده می شده اما در این قرن نسبت قصاید در دیوانها به نسبت غزلها به مراتب کمتر است آنچنانکه این دوره را به هیچ عنوان نمی توان دوران رواج قصیده سرایی دانست.
قصاید این دوره از نظر شکل، تحولی خاص نیافته و سعدی شاعر عارف مسلک قرن هفتم ــ که تعدادی قصیده ی زیبا از خود به جای گذاشته ــ در قصاید خود مدح و نصیحت را به هم در آمیخته است. البته سعدی در آمیزش این دو موضوع پیش قدم نیست و قبل از این دوره این آمیختگی را در حدیقه ی سنایی شاهد بوده ایم. اما از نظر سنت مدیحه سرایی، سعدی تا حدودی سنت شکن است زیرا در بعضی از قصاید مدحی خود به جای تغزل، ابیاتی در نصیحت آورده سپس ممدوح را ضمن ترساندن از عذاب الهی و توصیه به دادگری، و نصیحت گویی، در ابیاتی معدود مدح نیز گفته است و بخصوص در بعضی از قصاید خود به جای شریطه و دعاهای مرسوم شاعران، ممدوح را به گونه ای دیگر دعا گفته است.
از این دوران به بعد، در قالب قصیده مدایح بزرگان دینی و امامان شیعه نیز دیده می شود از جمله در دیوان خواجوی کرمانی بعضی از این گونه قصاید را می توان خواند. بیشتر قصیده سرایان این دوره از نظر شکل و وزن و ردیف و قافیه به قصیده سرایان معروف قرن ششم نظر دارند. التزام های دشوار و ردیفهای مشکل و صنایع بدیعی گوناگون و لغات فراوان عربی، و مضامین دقیق و باریک از ویژگی های این قصاید است. از جمله ی اینها قصایدی است از خواجوی کرمانی با ردیف «خرس و خروس» و «شتر و حجره» که پس از وی بعضی شاعران دیگر نیز این قصیده را پاسخ گفته اند:
ای به اقبال تو با برگ و نوا خرس و خروس
وی خرد خوانده بداندیش تو را خرس و خروس.
به نوروزی بیا یارا بیاور اشتر و حجره
که آرایند از بهر تماشا اشتر و حجره

جایگزینی غزل به جای قصیده
در این دوره، جای قصیده را غزل گرفته است. غزل که در قرن ششم با شاعرانی چون سنایی، انوری، ظهیر، خاقانی و امثال آنان، در میان قالبهای شعر فارسی تشخص پیدا کرد، در قرن هفتم و هشتم در شمار یکی از قالبهای مهم شعر فارسی درآمد، آنچنانکه برای بیان موضوعاتی متنوع غیر از موضوع اصلی خود که عشق بود نیز به کار رفت و مضامینی چون عرفان، وعظ، مدح و مرثیه را نیز شاعران در این قالب شعری بیان کردند.
بیشتر شاعران دوره ی مغول، در غزلسرایی دست دارند و سه شاعر غزلسرای طراز اول شعر فارسی یعنی سعدی و مولوی و حافظ در این دوران پدید آمده اند. غزلهای این دوره از نظر شکل ظاهری یکسان نیست. غزلهای سعدی و حافظ از نظر تعداد ابیات متعادل است و غزلهای مولوی گاه کوتاه و گاه بلند است آنچنان که به قصیده نزدیک می شود. در غزل این دوره، تخلص شعری ــ تقریبا ــ جا افتاده و شاعر در بیت آخر یا بیت پیش از آن نام شعری خود را ذکر می کند. همچنین از نظر پیوستگی ابیات یا محور عمودی، غزلهای این شاعران متفاوت است. تحولی که عده ای از شاعران، از نیمه ی دوم قرن هفتم به تدریج در غزل ایجاد کردند و اوج آن در غزل حافظ بروز کرد ــ یعنی ترکیب غزل عارفانه و عاشقانه ــ نیز یکی از مسایل خاص غزل در این دوران است. چون قالب غزل در شعر فارسی، منشعب از قصیده است و درواقع تغزل آغاز قصاید است که به تدریج از قصاید جدا شده و شکل غزل یافته است.
(ادامه دارد...)
در ادامه قسمت دوم پیرامون سبک عراقی، در فصل سوم به مطالبی چون مقایسه ای میان تغزل و غزل، دیگر قالبهای ادبی رایج در سبک عراقی و ویژگی های این سبک خواهیم پرداخت.

در ازل پرتو حسنـت ز تـجـلی دم زد / عشـق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد / برق غیرت بدرخشید و جـهان برهـم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگـه راز / دسـت غیب آمد و بر سینه نامـحرم زد

دیگران قرعه قسمت همـه بر عیش زدند / دل غـمدیده ما بود که هـم بر غـم زد

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشـت / دسـت در حلقه آن زلف خم اندر خم زد

حافـظ آن روز طربنامه عشق تو نوشـت / کـه قـلـم بر سر اسـباب دل خرم زد

● مقدمه :

شمس الدین محمد حافظ ملقب به خواجه حافظ شیرازی و مشهور به لسان الغیب با وجود شهرت والای این شاعر در خصوص دوران زندگی حافظ بویژه زمان به دنیا آمدن او اطلاعات دقیقی در دست نیست ولی در حدود سال ۷۲۶ ه.ق در شهر شیراز به دنیا آمد است.

اطلاعات چندانی از خانواده و اجداد خواجه حافظ در دست نیست و ظاهراً پدرش بهاء الدین نام داشته و در دوره سلطنت اتابکان فارس از اصفهان به شیراز مهاجرت کرده است. شمس الدین از دوران طفولیت به مکتب و مدرسه روی آوردو آموخت سپری نمودن علوم و معلومات معمول زمان خویش به محضر علما و فضلای زادگاهش شتافت و از این بزرگان بویژه قوام الدین عبدا… بهره ها گرفت.

خواجه در دوران جوانی بر تمام علوم مذهبی و ادبی روزگار خود تسلط یافت.

او هنوز دهه بیست زندگی خود را سپری ننموده بود که به یکی از مشاهیر علم و ادب دیار خود تبدل شد. وی در این دوره علاوه بر اندوخته عمیق علمی و ادبی خود قرآن را نیز کامل از حفظ داشت و از این روی تخلص حافظ بر خود نهاد.

دوران جوانی حافظ مصادف بود با افول سلسله محلی اتابکان فارس و این ایالات مهم به تصرف خاندان اینجو در آمده بود. حافظ که در همان دوره به شهرت والایی دست یافته بود مورد توجه و امرای اینجو قرار گرفت و پس از راه یافتن به دربار آنان به مقامی بزرگ نزد شاه شیخ جمال الدین ابواسحاق حاکم فارس دست یافت.

اینکه عشق موضوع اصلی شعر حافظ است، قاعدتاً شناخته شده است. او بارها گفته است که سرشت و سرنوشت یک عاشق را دارد. حافظ در ابیاتی بیشمار، عشق را در کنار «رندی» می نهد؛ شیوه ای دیگر از زندگی که مُعرف شاعران فارسی زبان است. عشق، مکر و تزویر را پذیرا نیست. عشق با قفل نهادن بر باب دل منافقان و مزوران، کین خود از آنان می ستاند و راه آنان را به «ژرفای معنوی» می بندد حافظ در عین مراعات اوضاع و احوال روزگار، گاهی غزل های خطرناکی درباره افراد خطرناکی میسرود و سرودن این گونه غزل ها حافظ را تا دم مرگ پیش میبرد

قاضی شهید درباره حافظ چنین آورده است: «حافظ، عارف شیراز، سردفتر اهل راز و در حقایق و معارف ممتاز بوده. دیوان او لسان الغیب و ایمان او مُبرا از عیب و ریب است». این کلمات نشانگر مقامات والای عرفانی حافظ و نیز تشیع او میباشد

آثار به جا مانده از حافظ عبارتند از: دیوان غزلیات، قصاید، مثنویات، مقطعات و رباعیات

● تاریخچه و زندگینامه حافظ :

حافظ شیرازی، شمس الدین محمد (۷۲۶ ـ۷۹۱ هـ.ق)شمس الدین محمد حافظ ملقب به خواجه حافظ شیرازی و مشهور به لسان الغیب از مشهورترین شعرای تاریخ ایران زمین است.

با وجود شهرت بسیار، از دوران زندگی حافظ ،بویژه زمان به دنیا آمدن او اطلاع دقیقی در دست نیست. متواتر است که در سال ۷۲۶ ه.ق در شهر شیراز به دنیا آمده است.

پدرش بهاء الدین نام داشته که در دوره سلطنت اتابکان فارس از اصفهان به شیراز مهاجرت می کند. شمس الدین از دوران طفولیت به مکتب و مدرسه روی آورد .برای کسب علوم و معلومات معمول زمان خویش به محضر علما و فضلای زادگاهش شتافت و از این بزرگان بویژه قوام الدین عبدا... بهره ها گرفت. خواجه در دوران جوانی بر تمام علوم مذهبی و ادبی روزگار خود تسلط یافت. او هنوز دهه بیست زندگی خود را سپری ننموده بود که به یکی از مشاهیر علم و ادب دیار خود تبدل شد. وی در این دوره علاوه بر اندوخته عمیق علمی و ادبی خود قرآن را نیز کامل از حفظ داشت و از این روی تخلص حافظ بر خود نهاد.

دوران جوانی حافظ مصادف بود با افول سلسله محلی اتابکان فارس و تصرف این ایالات مهم به دست خاندان اینجو. شهرت و نیکنامی حافظ مورد توجه جمال الدین ابواسحاق حاکم فارس قرار گرفت و حافظ که از لطف امیرابواسحاق بهره مند شده بود، در برخی از اشعار خود با ستودن وی با القابی همچون (جمال چهره اسلام) و (سپهر علم وحیاء) حق شناسی خود را نسبت به او بیان داشت.

اواخر زندگی شاعر بلند آوازه ایران همزمان بود با حمله تیمور . مرگ حافظ احتمالاً در سال ۹۷۱ ه.ق روی داده است و حافظ در گلگشت مصلی که منطقه ای زیبا و با صفا بود و حافظ علاقه زیادی به آن داشت به خاک سپرده شد و از آن پس آن محل به حافظیه مشهور گشت.

نقل شده است که در هنگام تشییع جنازه خواجه شیراز گروهی از متعصبان که اشعار شاعر و اشارات او به می و مطرب و ساقی را گواهی بر شرک و کفر وی می دانستند؛ مانع دفن حکیم به آیین مسلمانان شدند. در مشاجره ای که بین دوستداران شاعر و مخالفان او در گرفت سرانجام قرار بر آن شد تا تفألی به دیوان خواجه زده و داوری را به اشعار او واگذارند. پس از باز کردن دیوان اشعار این بیت شاهد آمد:

قدم دریغ مدار از جنازه ی حافظ / که گرچه غرق گناهست می رودبه بهشت

شهرت اصلی حافظ و رمز جاودانگی آوازه او به سبب غزلسرایی و سرایش غزل های بسیار زیباست.

نظام هستی در اندیشه حافظ همچون دیگر متفکران عارف، نظام احسن است، در این نظام گل و خار در کنار هم معنای وجودی می یابند. عشق جان و حقیقت هستی است و در دریای پرموج و خونفشان عشق جز جان سپردن چاره ای نیست. تسلیم و رضا و توکل ابعاد دیگری از اندیشه و جهان بینی حافظ را تشکیل می دهد.

فرزند زمان خود بودن، نوشیدن جان حیات در لحظه، درک و دریافت حالات و آنات حقیقی زندگی، طلب موعود و انتظار رسیدن به فضایی آرمانی، از مفاهیم عمیقی است که در سراسر دیوان حافظ به صورت آشکار و پنهان وجود دارد، حافظ گاه به زبان رمز و سمبول و گاه به استعاره و کنایه در طلب موعود آرمانی است. اصلاح و اعتراض، شعر حافظ را سرشار از خواسته ها و نیازهای متعالی بشر کرده است.

رمز پردازی و حضور سمبولیسم شعر حافظ را خانه ی راز کرده است و بدان وجوه گوناگون بخشیده است. شعر وی بیش از هر چیز به آینه ای می ماند که صورت مخاطبانش را در خود می نمایاند، و این موضوع به دلیل حضور سرشار نمادها و سمبول هایی است که حافظ در اشعارش آفریده است و یا به سمبول های موجود در سنت شعر فارسی روحی حافظانه دمیده است.

ادبیات شروع هر غزل قابل تأمل و درنگ است. به اقتضای موضوع و مضمون، شاعر بزرگ، لحنی خاص را برای شروع غزلهای خود در نظر می گیرد، این لحنها گاه حماسی و شورآفرین است و گاه رندانه و طنزآمیز و زمانی نیز حسرت بار و اندوهگین. زبان رندانه شعر حافظ به طنز تکیه کرده است. طنز ظرفیت بیانی شعر او را تا سر حد امکان گسترش داده و بدان شور و حیاتی عمیق بخشیده است. حافظ به مدد طنز، به بیان ناگفته ها در عین ظرافت و گزندگی پرداخته و نوش و نیش را در کنار هم، گرد آورده است.

شعر حافظ، شعر ایهام و ابهام است،

ابهام شعر حافظ لذت بخش و رازناک است. نقش موثر ایهام در شعر حافظ را می توان از چند نظر تفسیر کرد:

اول، آن که حافظ به اقتضای هنرمندی و شاعریش می کوشیده است تا شعر خود را به ناب ترین حالت ممکن صورت بخشد و از آنجا که ابهام جزء لاینفک شعر ناب محسوب می شود، حافظ از بیشترین سود و بهره را از آن برده است.

دوم آن که زمان پرفتنه حافظ، از ظاهر معترض زبانی خاص طلب می کرد؛ زبانی که قابل تفسیر به مواضع مختلف باشد و شاعر با رویکردی که به ایهام و سمبول و طنز داشت، توانست چنین زبان شگفت انگیزی را ابداع کند؛ زبانی که هم قابلیت بیان ناگفته ها را داشت و هم سراینده اش را از فتنه های زمان در امان می داشت.

سوم آن که در سنن عرفانی آشکار کردن اسرار، ناپسند شمرده می شود و شاعر و عارف متفکر، مجبور به آموختن زبان رمز است و راز آموزی عارفانه زبانی خاص دارد. از آن جا که حافظ شاعری با تعلقات عمیق عرفانی است، بی ربط نیست که از ایهام به عالیترین شکلش بهره بگیرد.

اینکه عشق موضوع اصلی شعر حافظ است، قاعدتاً شناخته شده است. او بارها گفته است که سرشت و سرنوشت یک عاشق را دارد. حافظ در ابیاتی بیشمار، عشق را در کنار «رندی» می نهد؛ شیوه ای دیگر از زندگی که مُعرف شاعران فارسی زبان است. عشق، مکر و تزویر را پذیرا نیست. عشق با قفل نهادن بر باب دل منافقان و مزوران، کین خود از آنان می ستاند و راه آنان را به «ژرفای معنوی» می بندد

● دوره ای که حافظ در آن می زیست و تأثیر آن بر شعرش

حافظ هنرمندی هدفمند بود، پس از تاریخ زمانه اش جدا نیست. دوره زندگی این شاعر در عصر فترت دوره ایلخانی و تیمور است، یعنی کشمکش و آشوب بزرگ مغول و تیمور. شیراز در این دوران کانون هنر ایران بود و به سبب هوشیاری یکی از اتابکان فارس، با دادن خراج هنگفت از گزند حمله مغول در امان ماند و پناهگاه هنرمندان و اندیشمندان شد. با وجود این عصر حافظ، دوران سقوط ارزش هاست. عصر جنگ های داخلی و تزویرهای خانگی. او هرگز شعر خود را دستمایه ارتزاق قرار نداد، حتی زمانی که مورد توجه حاکمان و فرمانروایان فارس شد و به دربار ابواسحاق اینجو و شاه شجاع مظفری راه یافت.اما دوران حکومت سختگیرانه امیرمبارز الدین محمد که با تعصب و خشونت همراه بود کام زندگی او را تلخ می ساخت. شاعر آزرده حال بیشترین غزل های آبدار خود را در مبارزه با ریاکاری ، عوامفریبی با لحنی نیشدار و گزنده، تلویحاً خطاب به همین امیر ریاکار مظفری سروده و با کنایه و تمسخر او را محتسب خوانده است. لحن حافظ گزند و تلخ و توأم با نیشخند و کنایه آمیز است و هم در آن مایه ای از خیرخواهی و اصلاح طلبی دیده می شود. گویی حافظ پس از سیف فرغانی و ابن یمین با رندی و هوشیاری و فرزانگی خویش شیوه مبارزه تازه ای با نابسامانی ها و بداخلاقی های جامعه برگزیده است که به مانند یک سبک شاعری او تازگی دارد. غزل های پیش از حافظ یا عاشقانه است (سعدی) یا عارفانه (مولانا). حافظ راه میانه ای از تلفیق و ترکیب عشق و عرفان را برگزید و به شیوه ای نو دست یافت که هرگز به این زیبایی و کمال نبوده است. کار زیبای دیگر حافظ تلفیق دو فرهنگ ایران و اسلام است و حافظ بی شک مانند فردوسی در عرصه سخن و فرهنگ ایران پهلوانی بی همتاست که وقتی قرار بوده است بسراید مضمونی بهتر و لازم تر از حماسه انسان عصر خود نیافته و همان را با صداقتی بی مانند در عرصه شعر خویش به نمایش گذاشته است.

روزگار حافظ روزگار زهد فروشی و ریاورزی است و حافظ سرسخت و بی باک به مبارزه با این مرض پرداخته. حافظ رندانه در هوای پلشت زمان خود جهانی آرمانی و انسانی آرمانی آفریده. آشنایی حافظ با ادبیات فارسی و عرب بر آشنایی او از دین اسلام که کتاب اصلی آن (قرآن) به زبان عربی است افزود و او را تبدیل به یک رند آزاد اندیش کرد به گونه ای که بخش زیادی از دیوان حافظ به مبارزه با ریاکاران اختصاص دادهشده است:

او تعصبات را کنار کذاشته و فارغ ازهرقید و بندی به مبارزه با کسانی برخاست که دین و قدرت خودرا به عنوان سنگر و سلاحی برای تجاوز به حقوق دیگران مورد استفاده قرار می دادند. حافظ در این مبارزه به کسی رحم نمی کند شیخ، مفتی، قاضی و برخی حافظ رامانند نیچه و گوته فیلسوفی حساس به مسائل وجودی انسان می دانند که آزاداندیش است و دروغ ستیز و خرافات ستیز.

حافظ و قرآن

بطوریکه می دانیم، همه مردم، با نام خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی، آشنا استند.کلیات اشعار آسما نی خواجهء شیراز در رواق خا نهء هر مسلمان وفارسی زبانان جهان در کنار کتاب آسمانی ( قرآن) گذاشته میشود.این افتخار را،کتابهای گلستان وبوستان شیخ اجل سعدی،ومثنوی معنوی نیز دارند.

رسم است که،گوش های فرزند هر مسلمان ،پس از زمان تولد در هر کجای دنیاکه باشد،با واژه های توحید واذان عشق،آشنا میشوند.وهرفرد مسلمان، یک یاچند آیه ای ازقرآن را برای اجرای عبادات،پیش ازانکه انرا درک معنی نمایند ،در ذهن خود حفظ دارند.اما جا لب اینست که کتاب خدا،( قرآن) را مردم باهفت پوش در تا قهای بلند بعنوان تبرک، میگذارند اما کمتر کسان دیده شده است که شبی یا سحر گاهی آن را باز نموده،آیتی ویا سوره ای رابخوانند.جز اهل تقوا و پرهیز گاران و شب زنده داران که پیوسته کار شان با خواندن قران و دعا ها و اوراد است.دلیل آن شاید این با شد که مردم عام ، با خطوط قرآن و درک معانی آن آشنا نیستند.و جامعهء روحانیت وعلمای دینی هم کمتر توجه و یا هیچ توجه به این امر، نکرده اند که عا مه ء مردم، قرآن و معانی آنرا درک و فهم کنند.تا عده ای محدودی بنام روحا نی، مورد احترام بما نند و اکثریت عظیم جا معه را صغیران مذهبی تشکیل بدهند.لکن هیچ جوان مدرسه رفته و شا گرد مکتب خوا نده وآدم با سوادی وجود ندارد که با نام حا فظ و اشعار دلکش او آشنا نبا شد و بیتی یا غزلی از حا فظ را، از یاد ندا شته با شد.حا فظ ،هما نگونه که سخنا نش الهامی است،رنگ وبوی وحی نیز ازآن استشمام میشود.وسرا پا حکمت، عشق ،جذ به، شوق،عرفان و زیبایی بینظیر کلا می و شاعرانه است.

افزود برآنچه گفته آمد،حا فظ، قرآن را نیکو میدانسته ،صدایی دلنشین داشته و بقول خودش، قرآن را با چهارده روایت،می خوانده است:_

« عشقت رسد به فریاد،ار خود بسان حافظ

قرآن، ز بر بخوانی، با چهارده ، روا یت»

« ندیدم خوشتر از شعر تو حا فظ

به قرآنی که اندر سینه، داری »

« قرآن»، درلغت از ریشهء قرء گرفته شده و قرء به زبان عربی، بمعنی جمع کردن، وفراهم آوردن است.و بمعنی خواندن هم آمده است.که بایست در خواندن آن،همه نشانه ها ی حروف ومفاهیم و واژه ها را در ذهن خود، فراهم آوریم.تا درک معنی کنیم.خواندن،نه بمعنای از روی خواندن،بلکه خواندن رمز وفهمیدن سر آیات و امثال قرآن از روی نشا نه های حرفی وکلامی است. در اشعار حافظ هم،خواندن بمعنای کشف وفهمیدن سر حقیقت آمده است»:(۱ )

_ « عاشق شو، ارنه روزی، کار جهان سر آید / نا خوانده نقش مقصود، از کار گاه هستی»

این معنی،در نخستین سوره ای که به پیامبر اسلام نازل شده هم امده است. (اقراء باسم ربک الکذی خلق) آن بیت بالای حافظ نیزهمین معنی را می رساند. خواندن(نقش مقصود ازکار گاه هستی) ،همان پدیده ها ونشانه هایی اند که خدا وند در کار گاه خلقت آفریده است و از آن طریق، میتوان او را بدرستی شناخت.

درک معانی اشعار حا فظ ،آنقدرساده وبی تکلف هم نیست.زیرا خود او برای درک معانی سخنان خود رمزی،وکلیدی قایل شده است.که تا انرا بد ست نیاریم، ازفهم آن عاجز میمانیم.آن رمز وکلید،« کرامت نفس» انسان است.حافظ، سخن خود را از اغیار و بیگا نگان، پنهان می کند.این اغیار و بیگا نگان،زاهدان ریا کار،شیخ گمراه، نا محرم راز، خود نا شناس و خدا نا شنا سان اند،همان شحنه و محتسب اند:

_« من این حروف نوشتم، چنا نکه « غیر» نداند / تو هم زروی « کرامت» چنان بخوان،که توانی»

_ « رازی که بر « غیر» نگفتیم و نگوییم / با دوست بگوییم که او، محرم راز است»

خواجهء شیراز برغم اندیشه های غرض ورزان،به قرآن، الفت وعشق فراوان داشته است.همه کرا مت نفس، تقوا سلا متی روح و بدن خود، و سحر خیزی و عبادات خود را حاصل عشق واز دولت قرآن، دانسته است.:

_ قدر مجموعهء گل ، مرغ سحر داند وبس / که نه هرکو ورقی خواند، معا نی دانست »

مرغ سحر،همان عابد سحر خیز،همان عارف روشندل وهمان عاشق جان باخته است.:

_ « صبح خیزی وسلامت طلبی چون حافظ / هرچه کردم، همه از دولت قرآن کردم»

چون حا فظ، عارف است« واهل معرفت ، قرآن را تنها به نشانه های حرفی و قرار دادی ان محدود نمی کند.، بلکه آنرا لوح وجود آدمی میداند که خدا وند، نشانه هایش را در آن ثبت کرده تا مگر آدمی، انرا به عشق وکرامت،بخواند؛ و بلکه خدا را بشناسد وآن، کتاب خود شنا سی است.در آیه چهاردهم سورهء بنی اسراییل آمده است:(اقراءکتا بک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا)یعنی« بخوان کتاب خودت راکه بنفس تو کفایت میکند.انروز بر توهمان حساب میشود» (۲ )

راز و رمز سخن حا فظ را زاهدان ریا کار فهم نمیکنند.آنها، دیو صفت اند که با پاکان، سر دشمنی دارند.لذا مردمی که قرآن می خوانند آنها ییکه رند وخراباتی اند، زاهدان را با انها کاری نیست.:

_« زاهد،ار رندی حا فظ نکند فهم ،چه شد؟ / د یو بگر یزد از آن قوم، که قرآن خوانند»

حافظ خودش تاکید میکند که حافظ قرآن هم بوده است وهیچکس مانند او،نکات لطیف وحکمت های قران را جمع نکرده است:

_« زحا فظان جهان، کس چو بنده، جمع نکرد / لطایف حکمی، با نکا ت قرآ نی»

قرآن خواندن برای حا فظ، وتظاهر به عبادات ،دام تذویر،وسیله ای فریب کاری ودربند کشیدن مردم عامه نیست که از قران چیزی نمیدانند"

_« حا فظا می خورو رندی کن وخوش باش ولی

دام تذ ویر مکن، چون دگران ، قرآن را »

( دگران)، پرنده ایست خوش الحان که با صدای د لفریب خود، دیگر پرنده گان را برای شکار کردن ،فریب می دهد.این زاهدان ریا کار، این

شحنه و شیخ، این حا فظان دین فروش نیز مانند همان دگران اند.که قرآن را وسیله ای برای کسب منفعت وروزی خود میسازند.

● دین حافظ از دیدگاه اندیشمندان و بزرگان علم و فقه

برای روشن شدن جواب، به این مطالب توجه نمایید:

۱) درباره حافظ، نظریات مختلفی داده شده است. از این نظریات نظریه ای مقبول است که ارائه دهنده آن آن گونه باشد که حافظ بود. اگر کسی ادیب باشد میتواند درباره ادیب بودن حافظ نظر بدهد، اگر کسی فقیه باشد میتوانددرباره فقیه بودن حافظ نظر بدهد و اگر کسی عارف باشد میتواند درباره بُعد عرفانی حافظ اظهار نظر کند ولی کسی که ادیب است و عارف نیست نمیتواند درباره بُعد عرفانی حافظ نظریه ارائه بدهد در عصر ما ادیب ها میخواهند درباره حافظ نظر بدهند ولی این نشدنی است. حافظ را عارفی همانند او میتواند مورد مطالعه قرار بدهد. یکی از کسانی که درباره حافظ بررسیهایی دارد، اقای دکتر قاسم غنی است او کتابی به نام «تاریخ تصوف در اسلام» نوشته است. آقای مطهری در «تماشاگه راز» درباره ایشان میگوید: «این مرد، چیزی از عرفان و تصوف درک نکرده است، مطالعه زیادی به عمل آورده ولی چیزی نفهمیده است. با این وضعیت چطور میتوان نظر آقای غنی را پذیرفت؟!

۲) مسلمانان گروه های متعددی دارند. این گروه ها در طول تاریخ همواره با هم اختلاف و گاهی درگیری داشتند. این درگیریها باعث میشد که گاهی برخی از علماء به گونه ای رفتار کنند که عواطف هیچ کدام از طرفین درگیر برانگیخته نشود. البته گاهی هم با صدور فتوایی از سوی حکومت دستگیر و کشته میشدند. خود همین حافظ شیرازی گرفتار این گونه افراد بود. یکی از کسانی که با حافظ مخالف بود، شاه شجاع است. شاه شجاع ۲۵ سال پادشاهی کرد این پادشاه خودش شاعر بود و به عربی و فارسی شعر میسرود. شاه شجاع از سنیهای متعصب به شمار میرفت. شاه شجاع در نه سالگی حافظ همه قرآن شد و شاگرد قاضی ایجی است. او با حافظ میانه خوبی نداشت. روزی به حافظ گفت: ابیات غزل های تو هیچ کدام به یک منوال نیست بلکه از هر غزل چهار بیت در تعریف شراب، دو بیت در تعریف عشق و یکی دو بیت در تعریف محبوب است. در حالی که تَلَوُّن در یک غزل، خلاف روش بلیغان است. حافظ در جواب این اعتراض گفت: آنچه بر زبان مبارک شاه میگذرد، عین صدق و صواب است ولی با این حال شعر حافظ در همه جا اشتهار یافته و شعر حریفان حافظ پای از دروازه شیراز بیرون نمیگذارد. حافظ با این بیان نرم خود شاه شجاع را از خشم بازداشت و شاه شجاع هم در برابر این سخن حافظ ماند در همین ایام که شاه شجاع به ابیات حافظ اعتراض میکرده حافظ غزلی به نظم کشید که در آن این بیت آمده بود:

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد وای اگر از پی امروز بود فردایی

حافظ میگوید: این گونه مسلمانی که ما مسلمانان داریم و هیچ گونه پایبندی به احکام اسلام نیست، انسان را از عذاب آتش نمیرهاند و باید بیشتر از این به فکر خود باشیم ودل را به حقیقت مسلمان کنیم. این غزل و این بیت را شاه شجاع شنید و گفت: از این غزل به دست میآید که حافظ به قیامت قائل نیست و برخی از فقها تصمیم گرفتند که فتوا به کفر حافظ بدهند یکی ازنزدیکان حافظ این توطئه را به اطلاع او رسانید. حافظ برای رهایی از این شرّ، نزد مولانا زین الدین ابوبکر رفت و چاره کار از او خواست. او گفت: یک بیت دیگر بگو و در آن بیت اشاره کن به این که این سخن از یک کس دیگر است و حافظ این شعر را به دنبال آن شعر گفت:

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت بر در میکده ای با دف و نی ترسائی

حافظ با اضافه کردن این شعر، خود را از دست فقهاء حسدورز و شاه شجاع نجات داد.

۳) حافظ در عین مراعات اوضاع و احوال روزگار، گاهی غزل های خطرناکی درباره افراد خطرناکی میسرود و سرودن این گونه غزل ها حافظ را تا دم مرگ پیش میبرد. یکی از کسانی که شاه شجاع، مخلص او بود، عماد فقیه کرمانی است. عماد، شیخ و صاحب خانقاه بود، هنگام نماز همواره اشک میریخت و شاه شجاع هم به خاطر همین عاشق او بود. حافظ شیرازی درباره عماد فقیه کرمانی غزلی سرود و در آن غزل گفت:

این عماد مانند گربه عابد است و باید موش ها از آن برحذر باشند و فریب او را نخوردند. این غزل چنین است:

صوفی نهاد دام و در حقه باز کرد / آغاز مکر با فلک حقه باز کرد

این مطرب از کجاست که راه عراق ساخت / و آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد

ساقی بیا که شاهد رعنای عاشقان / آمد دگر به جلوه و آغاز ناز کرد

بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه / زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد

ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم / شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد

صنعت نگر که هر که محبت براست باخت / عشقش به روی دل، دُر معنی فراز کرد

ای کبک خوش خرام کجا میروی بایست / غُره مشو که گربه عابد نماز کرد

حافظ مکن ملامت رندان که در ازل / ما را خدا ز زهد و ریا بینیاز کرد

(مجالس المؤمنین، ج ۲، ص ۱۱۹، لغتنامه دهخدا، حافظ شیرازی)

حافظ نه تنها با آنان که در لباس زهد، روی به دنیا آورده بودند همراهی نکرد بلکه حافظ در برابر هیچ کدام از ملوک و اکابر روزگار خویش سر تعظیم فرود نیاورد و به هیچ کدام از آنان اعتنا نکرد و با وجود این مورد توجه همه طبقات گردید.

۴) با ظاهر اشعار یک شاعر نمیتوان نسبت به عقیده او داوری کرد گرچه در دادگاه ها قاضیها میتوانند به ظاهر کلام متهم نگاه کنند ولی در مورد شاعران و عارفان شاعر چنین نیست بلکه باید دید مراد شاعر چیست. برای نمونه به چند شعر از اشعار بزرگان اشاره میکنم. آیت الله حسن زاده آملی در دیوان اشعار خود آورده است:

تا که دل صید کمند زلف مشکین تو شد / لا جرم تسلیم راه و رسم و آیین تو شد

نِی در امروزت غلام حلقه در گوش است و بس / کز ازل سر در کفت بنهاد و تمکین تو شد

چیست زیبنده به حال بنده فرخنده ای / جز که در فرمان حکم و عهد دیرین تو شد

آن چه قدّ است و چه خدّ است و چه خال است و چه خط مسلم و کافر، زبان در مدح و تحسین تو شد (دیوان اشعار، آیت الله حسن زاده آملی، ص ۵۹، چاپ اول، مرکز نشر فرهنگی رجاء) در این چند بیت، کلمات صید، کمند، زلف، مشکین، حلقه در گوش، کف، قد، خد، خال، خط، مرغ سحر، طائر، پروین و پای به کار رفته است و هیچ کدام به معنای متعارف در بین مردم نیستند و آیت الله حسن زاده آملی را همه علماء به خوبی میشناسند. بنابراین نمیتوان این اشعار را به ظاهر حمل کرد

علامه طباطبایی نویسنده تفسیر المیزان از علمای بزرگ عصر حاضر است و در اعتقاد و ایمان او کسی تردید ندارد. اواستادبسیاری از بزرگان عصر ما است. ایشان در ابیاتی چنین میگوید:

همی گویم و گفته ام بارها / بود کیش من مهر دلدارها

پرستش به مستی است در کیش مهر / برون انداز این جرگه هشیارها

(تماشاگه راز، ص ۱۲۱)

شیخ بهایی از علمای بزرگ جهان شیعه است. در پاکی جان و مقامات علمی او کسی تردید ندارد. ایشان در ضمن اشعاری، کلمات زیادی به کار برده که امکان ندارد آن کلمات را به معنای متعارف گرفت، گرچه افراد ناآگاه آن کلمات را به معنای متعارف حمل میکنند. شیخ بهایی میگوید

: ساقیا بده جامی زان شراب روحانی / تا دمی بیاسایم زین حجاب جسمانی

بیوفا نگار من میکند به کار من / خنده های زیر لب عشوه های پنهانی

دین و دل به یک دیدن باختیم و خرسندیم / در قمار عشق ای دل کی بود پشیمانی

سجده بر بتی دارم راه مسجدم منما / کافر ره عشقم من کجا مسلمانی ما زدوست غیر از دوست مقصدی نمیخواهیم / جور و جنت ای زاهد بر تو باد ارزانی

زاهدی به میخانه سرخ رو زمیدیدم / گفتمش مبارک باد ارمنی – مسلمانی

خانه دل ما را از کرم عمارت کن / پیش از آن که این خانه رو نهد به ویرانی

(تماشاگه راز، ص ۱۲۱)

کلمات به کار رفته در این ابیات، به یقین به معنای متعارف به کار نرفته است. پس نمیتوان با این کلمات به عقیده باطنی استدلال کرد. «مغربی» در اول دیوان خود میگوید:

اگر بینی در این دیوان اشعار رابات و خراباتی و خمّار بت و زُنّار و تسبیح و چلیپا مغ و ترسا و گبر و دیر و مینا شراب و شاهد و شمع و شبستان خروش بربط و آواز مستان} می و میخانه و رند خرابات حریف و ساقی و نرد و مناجات نوای ارغنون و ناله نی صبوح و مجلس و جام پیاپی خم و جام و سبوی میفروشی حریفی کردن اندر باده نوشی زمسجد سوی میخانه دویدن در آنجا مدتی چند آرمیدن گرو کردن پیاله ی خویشتن را نهادن بر سر مِی جان و تن را گل و گلزار و سرو و باغ و لاله حدیث شبنم و باران ژاله خط و خال و قد و بالا و ابرو عذار و عارض و رخسار و گیسو لب و دندان و چشم شوخ سرمست سر و پا و میان و پنجه و دست مشو زنهار از این گفتار در تاب برو مقصود از آن گفتار دریاب مپیچ اندر سر و پای عبادت اگر هستی ز ارباب اشارت نظر را نغز کن تا نغز بینی گذر از پولت کن تا مغز بینی کجا گردی ز ارباب سرائر نظر گر بر نداری از ظواهر چو هر یک را از این الفاظ جانی است Eبه زیر هر یک از اینها جهانی است تو جانش را طلب، از جسم بگذر مُسمّا جوی باش از اسم بگذر فرو نگذار چیزی از دقایق که تا باشی زاصحاب حقایق (تماشاگه راز، ص ۱۱۸)

۵) دیوان حافظ پس از وفات حافظ جمع آوری شده است. اشعاری را بر این دیوان اضافه کرده اند واشعاری را از آن حذف کرده اند. این دیوان چون مورد توجه همه طبقات بود و مؤسسه ای هم نبود تا آن را از دست تحریف نگه دارد، به طور سالم به دست ما نرسیده است. آنان که به حقیقت، حافظ شناس هستند و در عرفان به مقامات بالا رسیده اند میتوانند تشخیص بدهند که کدام ابیات، از حافظ نیستند

نویسنده ریحانة الادب در این باره آورده است: «حافظ برای نوشتن و جمع آوری اشعارش وقت نداشت. پس از وفات او سید قاسم انوار دیوان کنونی او را جمع آوری کرده است و چون خود حافظ این دیوان را ننوشته، بعضی از اشعار سلمان ساوجی و شعرای دیگر داخل آن شده است». سید قاسم انوار، خودش یکی از عرفاء است. برخی نام جامع دیوان حافظ را محمد گلندام دانسته اند. در دائرة المعارف بریتانیا آورده است که اهل سنت، مدایح حضرت علی(ع) را از دیوان حافظ حذف کرده اند. آقای دکتر قاسم غنی میگوید: «در نسخه ای که نزد من است غزل «ای دل غلام شاه جهان باش و شاد باش» موجود نیست و نتیجه میگیرد که پس این غزل را بعدها اضافه کرده اند». در اینجا به آقای غنی باید تذکر داد که ممکن است نسخه شما را اهل سنت نوشته اند و این غزل را حذف کرده اند.

۶) در این که حافظ یکی از علمای بزرگ اسلام است تردیدی نیست و از اول تا آخر براساس احکام الهی زندگی کرد و هیچ گاه پا از دایره دستورات الهی بیرون نگذاشت و به هیچ آیین دیگری غیر از اسلام تمایل پیدا نکرد. افرادی که بهره ای از دانش نداشتند واشعار حافظ را میدیدند، با دیدن یک بیت، او را به آیینی نسبت میدادند. به عنوان مثال، وقتی که میدیدند حافظ میگوید: این قصه عجب شنو از بخت واژگون Eما را بکشت یار به انفاس عیسوی (تماشاگه راز، ص ۱۲۶) میگفتند حافظ تمایل به مسیحیت پیدا کرده است در حالی که اگر کسی مقدار کمی آشنایی با حافظ داشته باشد چنین نمیگوید. همین گونه افراد وقتی میدیدند که حافظ میگوید: بلبل زشاخ سرو به گلبانگ پهلوی Eمیخواند دوش درس مقامات معنوی میگفتند که حافظ به آیین زرتشتی تمایل کرده است در حالی که حافظ یک ذره به زرتشتی تمایل نداشت و این افراد وقتی که میدیدند حافظ میگوید یعنی بیا که آتش موسی نمود گل Eتا از درخت نکته توحید بشنوی میگفتند که حافظ به یهودیگری تمایل پیدا کرده است. این نوع داوریها براساس معیار درست انجام نشده است و احتمال هم دارد که غرض های دیگری داشته باشند و میخواستند حافظ را انسان آلوده نشان بدهند. در اینجا توجه شما را به نظرات برخی از بزرگان درباره حافظ جلب میکنم: قاضی شهید درباره حافظ چنین آورده است: «حافظ، عارف شیراز، سردفتر اهل راز و در حقایق و معارف ممتاز بوده. دیوان او لسان الغیب و ایمان او مُبرا از عیب و ریب است». این کلمات نشانگر مقامات والای عرفانی حافظ و نیز تشیع او میباشد. نویسنده ریحانة الادب درباره او آورده است:

«حافظ شیرازی، از اکابر شعرای عرفای ایرانی عهد آل مظفر است. شاعری، دونِ مراتب عالیه علمیه اوست، زیرا علوم ظاهر و باطن بر او مکشوف بود و خصوصا در علم قرآن نظیری نداشت. در مراتب عرفان و قرائت قرآن یگانه زمان و بسیار شیرین سخن بود. همه کتاب آسمانی را در حفظ داشت. حافظ هر آنچه را از مراتب عرفان و حقیقت، نصیبش شده بود همه را از برکت قرآن میدانست. قرآن را با چهارده قرائت در حفظ داشت. حافظ در سایه قناعت که گنجی است بینهایت، تاج عزت بر سر نهاد.

در کتاب «روح مجرد» نوشته آیت الله سید محمد حسین حسینی تهرانی آمده است: سید هاشم موسوی حداد میفرمودند: مرحوم قاضی، حافظ شیرازی را هم عارفی کامل میدانستند و اشعار مختلف او را شرح منازل و مراحل سلوک تفسیر میکردند. سید هاشم حداد از عرفای والامقام و از شاگردان مرحوم قاضی بودند و قاضی همان سید علی قاضی طباطبایی است که در عرفان و پاکی جان کمتر عارفی به پای او میرسد. کتاب «روح مجرد» یادنامه سید هاشم حداد است. علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان، به دست سید علی قاضی طباطبایی تربیت یافت. در همین «روح مجرد» آمده است: «مرحوم قاضی قائل بودند که محال است کسی به مرحله کمال برسد و حقیقت ولایت بر او مشهود نگردد و میفرمود: وصول به توحید فقط از راه ولایت است. براساس نظر این بزرگان حافظ از عرفای شیعه است و شیعه اثنیعشری هم بود. آقای دکتر محمد معین درباره تشیّع و تسنن حافظ، بررسیهای مفصلی دارد. ایشان پنج دلیل برای تسنن حافظ و دوازده دلیل برای تشیع او آورده است و پس از بررسی و نقد، گفته است: میتوان به تشیع او معتقد بود. به این نکته توجه داشته باشیم که چون حافظ انسان بسیار والامقام است، در جامعه اسلامی هر گروهی تلاش میکند او را از خود بداند تا بر دیگران افتخار کند و به خاطر همین، دست تحریف به سوی دیوان او دراز میشود و هر گروهی آنچه را که به زیان اوست حذف میکند تا حافظ از آن او باشد. حافظ در سال ۷۲۰ به دنیا آمد و در سال

۹۱ یا ۷۹۲ وفات کرد. به نظر برخی در سال ۷۴۵ متولد شده است

● نتیجه :

« عشقت رسد به فریاد،ار خود بسان حافظ

قرآن، ز بر بخوانی، با چهارده ، روا یت»

« ندیدم خوشتر از شعر تو حا فظ

به قرآنی که اندر سینه، داری »

حافظ هنرمندی هدفمند بود، پس از تاریخ زمانه اش جدا نیست. دوره زندگی این شاعر در عصر فترت دوره ایلخانی و تیمور است، یعنی کشمکش و آشوب بزرگ مغول و تیمور. شیراز در این دوران کانون هنر ایران بود و به سبب هوشیاری یکی از اتابکان فارس، با دادن خراج هنگفت از گزند حمله مغول در امان ماند و پناهگاه هنرمندان و اندیشمندان شد. با وجود این عصر حافظ، دوران سقوط ارزش هاست.

در کتاب «روح مجرد» نوشته آیت الله سید محمد حسین حسینی تهرانی آمده است: سید هاشم موسوی حداد میفرمودند: مرحوم قاضی، حافظ شیرازی را هم عارفی کامل میدانستند و اشعار مختلف او را شرح منازل و مراحل سلوک تفسیر میکردند

گوته فیلسوف، نویسنده، شاعر و متفکر بزرگ آلمانی درباره حافظ می گوید، حافظ در شعر خویش حقیقت غیر قابل انکار را به شیوه ای محو ناشدنی بیان کرده است. حافظ یگانه و بی نظیر است.

به اعقتاد امرسون فیلسوف و نویسنده آمریکایی، حافظ همواره از این که در جایگاهی نامناسب و ناجور قرارش دهند ابا داشت، از هیچ چیز در بیم و هراس نبود. حافظ ماوراء را می دید، و دیدش نافذ بود. او تنها انسانی است که من آرزوی دیدارش را دارم و دلم می خواست جای او می بودم.

ادوارد فیتز جرالد نویسنده و شاعر انگلیسی می نویسد، حافظ بهترین آهنگ ساز واژه هاست.

گرترود بل معتقد است که گویی چشم بصیرت حافظ، آنچنان نافذ و تیزبین است که به قلمروهایی از تفکر و اندیشه ای سر می کشد، که حتی نسل های بعد از ورود به آن ممنوع شده اند.

آربریچ نیز می گوید حافظ در نگاه هموطنانش، همان جایگاه و مرتبتی را دارد که شکسپیر برای ما، و شایسته مطالعه دقیق است.

نیکویی و کمک به مردم و مستمندان، پرهیز از مردم آزاری، نقد اقتدارگرایی ، نقد و نفی خشونت، تحذیر از غرور و خودپرستی، وفاداری، بی اعتنایی به گفته علمای بی عمل، تقبیح شبهه خواری، مناعت طبع و آزادگی، خوشدلی و حسن نیت نسبت به شهروندان نیز از دیگر اعتقادات رفتاری و گفتاری حافظ شیرازی است.

روزگار حافظ روزگار زهد فروشی و ریاورزی است و حافظ سرسخت و بی باک به مبارزه با این مرض پرداخته. حافظ رندانه در هوای پلشت زمان خود جهانی آرمانی و انسانی آرمانی آفریده. آشنایی حافظ با ادبیات فارسی و عرب بر آشنایی او از دین اسلام که کتاب اصلی آن (قرآن) به زبان عربی است افزود و او را تبدیل به یک رند آزاد اندیش کرد به گونه ای که بخش زیادی از دیوان حافظ به مبارزه با ریاکاران اختصاص داده شده است: حافظ میگوید: این گونه مسلمانی که ما مسلمانان داریم و هیچ گونه پایبندی به احکام اسلام نیست، انسان را از عذاب آتش نمیرهاند و باید بیشتر از این به فکر خود باشیم ودل را به حقیقت مسلمان کنیم.

خواجه شمس الدّین محمّد حافظ شیرازی ( بیستم مهر سالروز گرامیداشت حافظ (

بسیاری حافظ شیراز را بزرگ ترین شاعر ایرانی تمام دوران ها می دانند، بیشتر اشعار حافظ غزل و بن مایه غالب غزلیات او عشق استخواجه شمس الدین محمدبن محمد حافظ شیرازی متفکر، نواندیش دینی، شاعر و غزل سرای بزرگ قرن هشتم ایران و یکی از سخنوران نامی جهان است که می کوشد جامعه را به سوی شکل و شمایلی مطلوب هدایت کند.

ايلخانان مغول
 
  پس از انقراض دولت خوارزمشاهيان سرزمين‌هاي ماوراء النهر، خراسان بزرگ و بخش‌هاي ديگر ايران به دست مغول افتاد. ضربات مالي و فرهنگي و سياسي چنگيزخان بر ايران مجالي براي ظهور دولت تازه‌اي نمي‌گذاشت به همين دليل مغولان يكي از سرداران خود را براي حكومت در سرزمين خوارزمشاهيان تعيين مي‌كردند تا اينكه در دورۀ خانی منكوقاآن، طرح تصرف بقيه ايران و مركز خلافت مطرح شد و هولاكو مأمور انجام اين نقشه شد. او در سال 651 به سوي غرب حركت كرده ابتدا قلعه‌هاي اسماعيليان را وادار به تسليم کرده عازم بغداد شد و خلافت عباسي را منقرض و ايران و عراق عرب به دست گرفت.[1]
 
هولاكوخان مغول (663-651 ه.ق)
  پس از تسخير بغداد، هولاكو به آذربايجان آمد و مراغه را پايتخت خود قرار داد. خواجه نصيرالدين طوسي را مسئول اوقاف نمود و خواجه رصدخانه‌اي در مراغه بنا كرد، هولاكو در ادامۀ فتوحات عازم سوريه و شام شد ولي در عين الورده از مصريان شكست خورد. با استقرار مغولان در ايران ارتباط آنان بتدريج با مركز اصلي ايل قطع شد و دولتي مستقل در ايران به نام ايلخانان شكل گرفت.[2]
 
اباقاخان (680- 663 ه.ق)
  پس از هولاكو پسرش (اباقاخان) حاكم شد. او تبريز را پايتخت قرار داده و مانند پدرش خاندان جويني را مصدر امور قرار داد بدین­سان ايرانيان وارد اركان حكومت شدند.[3]
 
سلطان احمد تكودار (683-680 ه.ق)
  تكودار، برادر اباقاخان، چون اسلام آورد لقب احمد بر خود نهاد. او به عدل و داد پرداخته مجدالملك يزدي كه سعايت عطا ملك جويني را كرده بود كشت و عطا ملك را دوباره به بغداد فرستاد. در دورۀ او مساجد و شريعت اسلام رونق گرفت اين امر باعث مخالفت بعضي شاهزادگان و امراي بي‌ايمان شد که به طرفداري ارغون برخاسته وی را كشتند.[4]
 
ارغون خان (690-683 ه.ق)
  پس از تكودار به سلطنت نشست. ابتدا زمام امور را به بوقا كه باعث كامراني او بود سپرده خاندان صاحب ديوان (جويني) را از بين برد.  اما چون سعدالدوله يهودي در دربار قدرت یافت، بوقا را از ميان برداشته خود به وزارت رسيد. او شغل‌هاي مهم ديواني و فرمانروايي ولايت را به خويشان و نزديكان خود سپرد به طوري كه كار يهوديان به اوج رسيد و مسلمانان را از امور دیوانی منع كرد.[5]
 
گيخاتو (694-690 ه.ق)
  بعد از فوت ارغون، امراي مغول گيخاتو را كه حاكم آسياي صغير بود فرا خوانده به حكومت نصب كردند. گيخاتو، خواجه صدرالدين احمد خالدي زنجاني معروف به صدر جهان را وزير و برادرش قطب الدين احمد را قاضي القضاة و متولي موقوفات قرار داد. او دست به جود و بخشش گشود، رعايا، علما، سادات و مشايخ را احترام بسيار مي‌كرد و از خونريزي تنفر داشت. ولي در نتيجه عيش و عشرت او و اسراف او و وزير خزانه تهي شد. صدر جهان دستور چاپ اسكناس (چاو) داد اما این کار باعث اختلال در بازار شد لذا آن را ملغي كرد.[6]
 
بايدو (694 ه.ق)
  او صدر جهان را از وزارت برداشته دستور احياي ياسای چنگیزی و سنت­های مغولي را صادر كرد. اما غازان‌ خان به بهانۀ قتل گيخاتو توسط بايدو از خراسان به آذربايجان آمده به كمك امير نوروز و صدر جهان بايدو را كشت.[7]
 
غازان خان (703-694 ه.ق)
  غازان كه در نوجواني از سوی پدرش ،ارغون، حاكم خراسان بود همراه امير نوروز به آذربايجان آمد و بر تخت سلطنت نشست او به تشويق امير نوروز مسلمان شده خود را محمود ملقب و هنگام جلوس، مسلماني خود را آشكار كرد. او به مسلمانان آزادي كامل داده، دستور براندازي كفر را صادر كرد، به دنبال اين اقدام او صدها هزار مسلمان شدند.
  غازان خان منصب امير الامرائي را به امير نوروز و وزارت را به صدر جهان داد ولي در سال 696 امير نوروز به اتهام ارتباط با سلطان مصر و مدتي بعد صدر جهان كشته شدند و وزارت را به خواجه رشيدالدين فضل الله همداني كه در تدبير و سياست معروف بود رسید. به كمك خواجه اصلاحات و اقدامات بزرگي در زمينۀ ماليات، اوزان و مقادير، امنيت راه‌ها، رفاه سپاه، تهيه اسلحه، اصلاح تقويم، اصلاحات قضايي و ... بناهاي عام المنفعه و اوقاف صورت گرفت كه به اصلاحات غازانی شهرت يافت.
 
اولجايتو (سلطان محمد خدابنده، 716-703 ه.ق)
  اولجايتو فرزند ارغون در زمان برادرش غازان حاكم خراسان بود. او در تحكيم مباني اسلام و رفع ظلم و ستم سعي فراوان نموده به مذهب شيعه اثني عشري درآمده نام امامان اثني عشر را در خطبه و سكه وارد نمود. ولي وزارت را به رشيدالدين فضل الله داد و اصلاحات و آباداني گستر شد، احداث شهر سلطانيه و فتح گيلان از اقدامات مهم اوست.
 
سلطان ابوسعيد (736-786 ه.ق)
  ابوسعيد که در زمان پدرش اولجايتو حاكم خراسان بود بعد از وفات او همراه امير چوپان و امراي ديگر به تبريز آمده حاكم شد. وی زمام امور را به امير چوپان سپرد اما پس از مدتي خواستار ازدواج با دختر امير چوپان كه به همسر شيخ حسن جلايري، شد و چون امير چوپان نپذيرفت او و اولاد او را از بين برد و بالاخره در سال 736 كه عازم دشت قپچاق براي دفع سپاه آنجا بود درگذشت. پس از او ايلخانان دچار ضعف و پراكندگي شدند و شاهزادگان و امراي مغول يكي پس از ديگري در فواصل كوتاه به حكومت رسيدند ولي نتوانستند اوضاع آشفته سرزمين را سامان دهند و مملكت دچار تجزيه شد.
 
وضعيت اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي ايران در دورۀ ايلخانان مغول:
  دورۀ حكومت ايلخانان كه حدود يك قرن به طول انجاميد باعث تغييرات اجتماعي، اقتصادي در ايران شد. هرج و مرج ناشي از سقوط خوارزمشاهيان و حضور اسماعيليان در ايران و دسته­بندی­های مذهبي در كنار حملۀ مغول كه روحانيون در اين حوادث بي‌تأثير نبودند باعث سرخوردگي مردم شده، گرايش به تصوف فزوني گرفت به حدي كه املاك و موقوفات و صدقات زيادي به شيوخ صوفيه اهدا مي‌شد. اینان تا جايي نفوذ كردند كه خان هم آن‌ها را احترام كرد و كم كم در سياست هم دخالت مي‌كردند.
  ايلخانان در ابتدا بت‌پرست و پيرو آيين شمن بودند اما به تدريج مسحيت و يهوديت هم رواج پيدا كرد. از دورۀ غازاخان دورۀ حاكمان مسلمان ايلخاني شروع شد و اسلام دوباره مذهب رسمي ايران گشت. مساجد فراوان ساخته شد اسلام سراسر قلمرو را فرا گرفت.
  در اين دوره ما شاهد رشد و حضور دانشمندان برجسته‌اي مانند خواجه نصيرالدين طوسي، شيخ جمال الدين مطهر حلي و مورخيني مثل عطا ملك جويني، رشيدالدين فضل الله همداني، داوود بناكتي، حمدالله مستوفي و ... هستيم كه آثار تاريخي و ادبي با ارزشي به زبان فارسي پديد آوردند.
 

 

شعر فارسي در دوره مغول بر روي هم متمايل به سادگي و رواني بود و اگر چه بعضي شاعران به پيروي از قدما يا به سبب تمايل به آرايه‌هاي ادبي و تكلَف‌هاي شاعرانه به شعر مصنوع روي‌ آوردند؛ اين امر عموميت نداشت و حتي همان شاعران مقلّد و گاه متصنَع، در مقابل اشعار دشواري كه به منظور اظهار مهارت و استادي‌شان مي‌سرودند، اشعار ساده‌ي بسيار داشتند كه قصّه‌ي دل و نداي ذوقشان بود. بيشتر مثنوي‌ها و همه‌ي غرل‌ها و غالب قصيده‌ها به زبان ساده‌ي روان و گاه نزديك به زبان محاوره ساخته مي‌شد. يكي از سبب‌هاي سستي برخي از بيت‌ها و يا به كار بردن تركيب‌هاي نازل در پاره‌اي از شعرهاي اين دوره، همين نزديكي به زبان محاوره‌است. اما اين كه بيشتر شاعران، به خصوص غزل‌سرايان، در پايان اين دوره به زبان ساده‌ي تخاطب متمايل شده بودند؛ به اين علّت بود كه رابطه‌ي گروهي از آنان با آثار استادان بزرگ پيشين نقصان يافته و نيز دسته‌اي از آن شاعران ترك‌زباني بودند كه فارسي را مي‌آموختند و هنگام سخن‌گويي ناگزير ساده‌گويي مي‌كردند. همراه اين سادگي، بيان يك خاصيت ديگر توجّه به نكته‌سنجي و نكته‌يابي و نكته‌گويي است؛ يعني گنجانيدن نكته‌هايي باريك در شعرها همراه با خيال دقيق و نازك‌بيني تام كه معمولاً از آن‌ها در شعر به مضمون تعبير مي‌شود. چنين نازك‌خيالي‌ها و نكته‌پردازي‌ها در شعر فارسي، به ويژه شعر غنايي ما از قديم وجود داشت؛ امّا هر چه از قرن‌هاي پيشين به زمان‌هاي متأخّر نزديك شويم، قوّت آن را محسوس‌تر و به همان نسبت سادگي الفاظ را براي سهولت بيان بيشتر مي‌يابيم. در قرن‌هاي هفتم و هشتم، شاعراني چون خواجو و سلمان و به خصوص حافظ توانسته‌اند، نكته‌هاي دقيق بسيار در الفاظ عالي منتخب بگنجانند و خواننده را گاه از قدرت شگفت‌انگيز خود به حيرت افكنند و همین توانایی ساحرانه‌است که باعث شد جانشینان آنان و به ویژه شیفتگان حافظ، دنباله‌ی کارش را در نکته‌آفرینی بگیرند؛ غافل از آن که «قبول خاطر و لطف سخن خدادادست». لازمه‌ی پیروی از نکته‌آفرینی‌های حافظ احراز قدرت فکری و لفظی اوست؛ ولی شاعران عهد تیموری غافل از این اصل به گونه‌ای روزافزون به تکاپوی یافتن نکته‌های باریک افتادند و در گیرودار این تکاپو گاهی از رعایت جانب الفاظ باز ماندند و با این عمل مقدمات ایجاد سبکی را در ادبیات فارسی فراهم کردند که از آغاز قرن دهم، قوت آشکار یافت و در دوره‌ی صفویان به تدریج کار را به جایی کشانید که یکی از سرآمدان شیوه‌ی خیال‌پردازی میرزا جلال اسیر در اسارت مطلق مضامین افتاد و در شکنجه‌های این اسارت مطلق، گاه زبان مادری خود را در ترکیب الفاظ از یاد برد و از بیان عبارت‌های نامفهوم ابا نکرد. سخن در این است که هر چه از آغاز این عهد، به پایان آن نزدیک‌تر شویم، مبالغه در مضمون‌یابی و مضمون‌سازی را بیشتر و به همان نسبت دقت در الفاظ و یک‌دست نگاه داشتن آن و انتخاب را در آن کمتر می‌بینیم. بی‌شک گرد مضمون‌ها و نکته‌های تازه‌ی بدیع در شعر، خاصه در غزل، گردیدن بسیار شایسته و در خور است؛ بدان شرط که اوّلاً در این راه مبالغه نکنند و ثانیاً به خاطر معنی لفظ را مهمل نگذارند ولی بیان از این نکته خالی از فایده نیست که سخن‌گویان این عهد نکته‌پردازی و مضمون‌یابی را از وظایف شاعر می‌پنداشتند و شعر ساده‌ی بی‌نکته را ماندنی نمی‌دانستند.

در این دوره سعدی نویسنده بوستان, گلستان و غزلیات، مولوی صاحب مثنوی معنوی و غزلیات شمس، محمود شبستری صاحب مثنوی گلشن راز ، کمال‌الدین اسماعیل، همام تبریزی، اوحدی مراغه‌ای گوینده جام جم، امیرخسرو دهلوی، خواجوی کرمانی، ابن یمین، سلمان ساوجی، و حافظ شیرازی، در شعر پدید آمدند.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------